dvdmarket
dvdmarket

   http://dvdmarket.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

عكس متحرك خندانك هاي كوچك Little Smiles

عكس متحرك خندانك هاي كوچك Little Smiles







عكس متحرك خندانك هاي كوچك Little Smiles
عكس متحرك خندانك هاي كوچك Little Smiles

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

"فرياد"

"فرياد"

پرهام از حموم بيرون اومد و با حوله موهاش رو خشك كرد:
- خداحافظ خانوم وحدتي.
پرهام بهم نزديك شد:
- مادرم بود؟
- اره.
- چي ميگفت؟
- آخر هفته رو بهم يادآوري ميكرد.
- مگه چه خبره؟
به چشماي براقش خيره شدم. يعني نميدونست آخر هفته پايان زندگي مشتركمونه؟ نميدونست فقط يه هفته تا تنهايي هام فاصله داره؟
- آخر هفته از اين خونه ميرم.
به طرف آشپرخونه رفتم. نميخواستم بدونم عكس العمل پرهام چيه. ولي نتونستم از صداي بلندش دوري كنم.
- پس بالاخره تموم شد.
كنار اپن رفتم و بهش نگاه كردم:
- اينقدر خوشحالي؟
- چرا نباشم؟ زندگيم داره از يكنواختي در مياد.
اي كاش ميدونستي من چقدر دوستت دارم. اي كاش جرئت داشتم بهت بگم عاشقتم. اي كاش اين غرور اجازه ميداد فرياد بزنم. اين غرور از خودخواهي نبود. اگه به پرهام ميگفتم دوستش دارم اون دوباره منو تحقير ميكرد و بهم ميگفت چطور يه دختر خيابوني به خودش اجازه ميده به من ابراز عشق كنه. براي همين غرورم نميذاشت بهش بگم چون نميخواستم توهين هاش رو بشنوم. ميدونم حتي اگه بهش بگم بازم منو از خودش دور ميكنه. با اين وجود حفظ شخصيتم حداقل كاري بود كه ازم برميومد.
اين روزها اعصاب پرهام بهم ريخته بود. ميگفت توي شركت مشكلي براش پيش اومده. دائم اخم هاش توي هم بود. كمتر باهام حرف ميزد.
- سيب پوست بگيرم؟
پرهام سرش رو بالا آورد و به من كه كنارش نشسته بودم نگاهي انداخت:
- نه.
- چرا؟
- ميل ندارم.
- بيا بگير يه گاز بزني ميلت مياد.
سيب رو به طرفش گرفتم اما پرهام با عصبانيت زد زير دستم و سيب پرت شد:
- ميگم نميخورم يهني نميخورم. سيب كه دختر نيست يه گاز بزنم ميلم بياد.
- چي شده پرهام چرا اينقدر تو همي؟
- به تو ربطي نداره پاشو از جلوي چشمام گمشو.
چرا اينطور حرف ميزد؟ يعني اونقدر مشكلاتش توي شركت زياده كه بخاطر يه سيب اينطور باهام دعوا ميگيره؟
بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. اين روز ها تحمل كردنش برام خيلي سخت تر شده بود. نه به خاطر اينكه ازش بدم بياد، به خاطر اينكه دوستش داشتم و چون اون منو نميخواست، نميخواستم ناراحتش كنم. فقط يه هفته مونده بود. براي پرهام كه فرقي نميكرد الان برم يا يه هفته ديگه. پس بهتره الان برم تا از دستم راحت بشه. اينطوري اعصابش راحت تره، اينطوري خوشحال تره و من خوشحاليشو ميخوام.
مانتوم رو پوشيدم و كيفم رو برداشتم. ميخواستم يه خورده از وسايل شخصيمو بردارم كه در باز شد و چهره ي غمگين پرهام توي چهارچوب در نقش بست:
- چيكار داري ميكني؟
دماغم رو بالا كشيدم و كيفم رو باز كردم. نميخواستم بهش نگاه كنم:
- ميخوام برم. اين يه هفته رو هم بي من زندگي كن. فكر كنم بي من بيشتر بهت خوشــ...
- بمون.
كيفم رو ول كردم و به چهره ي معصوم پرهام خيره شدم. چندثانيه بهد اشكي از چشمش روي گونه اش جاري شد. لب پايينم رو گاز گرفتم.
- تورو خدا بمون. اين چند روزه اعصابم بهم ريخته ست بمون و آرومم كن.
- پرهــ..
- ببخشيد باهات بد حرف زدم.
حتي اجازه نداد بهش چيزي بگم. رفت توي اتاقش و در روبست

خودمو روي تخت انداختم. اعصابم از خودم داغون بود. خداجون اين چه موجودي بود. فرياد چند دقيقه پيشش با اشك الانش با هم نميخورد. چيكار كنم؟ موندم توي دوراهي. نميدونم اونقدر دوستش دارم كه بمونم يا نه؟ اين آدم اصلا قابل پيشبيني نيست گاهي فكر ميكنم مثل كوه الانه كه رو سرم خراب بشه ولي مثل بارون آروم روي شونه هام ميباره. گاهي هم فكر ميكنم مثل نسيم از بين موهام رد ميشه و صورتم رو نوازش ميكنه ولي يهو مثل يه طوفان وحشيانه به طرفم مياد و به صورتم سيلي ميزنه. چيزي كه برام سخت بود اين بود كه من همه اش رو دوست داشتم. دوست داشتم مثل كوه سرم خراب بشه... مثل بارون روي شونه ام بباره، مثل نسيم صورتم رو نوازش كنه و با مثل طوفان آرامشم رو ازم بگيره...
خدا جون آرامش گرفته شده ازم رو بهم برگردون.
اين روزها كمتر باهام حرف ميزد بيشتر اوقات توي اتاقش بود. شركت هم كمتر ميرفت. اين سكوتش بيشتر نگرانم ميكرد. حاضر بودم سرم داد بزنه و خودشو خالي كنه ولي توي خودش نريزه...فردا جمعه بود وبايد از اين خونه ميرفتم و امشب شب آخري بود كه توي اين خونه بودم.
توي تاريكي اتاقم نشسته بودم و داشتم به گذشته فكر ميكردم به شب آخري كه توي خونه عباس آقا بودم، به كار كردنم توي شركت، زندگيم توي خونه ي عباس آقا...
پرهام وارد اتاق شد و برق رو روشن كرد:
- خوابيده بودي؟
بلند شدم و روي تختم نشستم.
- نه عزيزم بيدار بودم.
آروم بهم نزديك شد و روي لبه تخت نشست:
- به چي فكر ميكردي؟
سرم رو بالا آوردم و موهام رو جمع كردم و پشت بستم:
- پرهام... خواهش ميكنم امشب نه... نميخوام فردا كه نيستي دلتنگت بشم. نميخوام خاطرات شب آخري همش جلوي چشمم باشه.
پرهام لب پايينش رو گاز گرفت. انگار داشت جلوي حرف زدنش رو ميگرفت:
- باشه نگينم. امشب راحت بخواب. كاريت ندارم فقط...
به چشماي معصومش نگاه كردم تمنا ازش ميباريد...
- چي؟
- اجازه بده امشب پيشت بخوابم.   {{يكي منوبگيره واي خدايا ...}}
دلم به حالش سوخت.. مثل بچه هايي ميموند كه از مامانشون خواهش ميكنن شب رو كنارشون بخوابن.
چشمام روبه نشونه تاييد بستم. بستم تا مثل بچه ذوق كنه كه اين اجازه رو بهش دادم .نميدونستم داره چيكار ميكنه. بعد چندثانيه دستاش روروي سرم حس كردم. چشمامو باز كردم و كليپسم رو باز كرد و موهام رو روي شونه هام ريخت.
كمي نزديك تر شد و منو توي آغوشش جاي داد سرم روروي سينه اش گذاشتم. مثل كتري اب جوش داغ بود قلبش هم داشت اون تو قلقل ميكرد. بدون اينكه بخوام ضربان قلبم با ضربان قلبش يكي شده بود.
دكمه بلوزش رو باز كردم و دستم رو آروم روي سينه اش كشيدم. دستام طاقت گرماي بدنش رو نداشت. اونم چونه اش رو به سرم زده بود و با دستاش كمرم رو نوازش ميكرد. اونقدر حرارت بدنش زياد بود كه اشكاي داغم روروي گونه هام حس نكردم... پرهام جان كاش اون غرورتو ميشكستي و حرف دلت رو ميزدي... حرفي كه اينطور داره توي سينه ات قلقل ميكنه. پرهام عزيزم كاش دستات براي هميشه مال من بود... كاش هيچكس جاي منو برات نگيره...
پرهام منو از خودش جدا كرد. سريع بلند شد و برق رو خاموش كرد. نميخواست چشماي خيسش رو ببينم نميخواست بدونم كه داره گريه ميكنه. {{آخي ... پسراگريه هم ميكنن ...}}Click here to enlarge
دوباره روي تخت دراز كشيد و دستاش روباز كرد. چشماش رو ازم قايم كرد اما نتونست صداي بغض گرفته اش رو ازم پنهون كنه:
- بيا خانومم... بيا اين شب آخري برام خانومي كن. برام ناز كن. ميخوام تا صبح نازتو بكشم

{{تاديروز ميگفت بشوصيغه دوستم حالا شده  ...  خانومم}}

روي زانوهام راه رفتم و خودم رو توي دستاي پر مهرش جادادم. اونقدر توي اين مدت لاغر شده بود كه وقتي دستاش رو به هم قلاب كرد، يه نفر ديگه هم توي آغوشش جا ميشد. محكم منو گرفته بود و فشار ميداد. با زبونش لبم رو خيس كرد و بعد زبونش رو روي گونه هام كشيد.
- گريه كردي خانومم؟
همين كه دهنم رو باز كردم تا جوابش رو بدم لبش رو به لبم چسبوند و حرفم رو خورد.
{{مثلاقراربودفقط پيشش بخوابه!!!!!!!!}}Click here to enlarge
صبح زود بيدار شدم و خونه رو تميز كردم. ساعت نه بود كه پرهام بيدار شد و رفت دوش بگيره. وقتي اومد من لباسم رو پوشيده بودم. با ديدن من غم بزرگي توي چشماش نقش بست. حوله رو از روي سرش برداشت و به كيفم نگاه كرد:
- فكر نميكردم كه تينقدر دقيق باشي كه بخواي سر سال بري.
بلند شدم و به طرفش رفتم و حوله رو به موهاش كشيدم. چشماي پف كردش نشون ميداد شب بدي رو گذرونده:
- ديشب نخوابيدي؟
- چرا خوابيدم.    {{اي درد خوبگوديگه ...لال بشي ...هي ميخواد اين بدوه اون بدوه}}
پرهام بگو تو هم دوستم داري بگو به خاطر رفتن من ناراحتي، بگو شب بدي بود بگو...
- راستش نخوابيدم. ميخواستم در مورد يه چيز مهم تصميم بگيرم. در مورد شركته.
هنوز هم مغرور و شكست ناپذيري پرهام. كاش كمي از اون غرورت رو از دست ميدادي. كاش ميدونستي دلم چقدر شكسته...
- چي شد؟ تصميم گرفتي؟
- نه بايد بيشتر فكر كنم. راستي چرا وسايلت رو نميبري؟
- كدوم وسايل؟
- لباس هات.
- نميخوامشون. همه اش رو بريز دور. نميخوام خاطرات گذشته رو به يادم بياره.
- باشه.
سرم رو تكون دادم و كيفم رو روي دوشم گذاشتم:
- غذاي نهارت رو درست كردم.
- كجا ميري نگين؟
- شايد برم خونه ي قبليم رو دوباره از عباس آقا كرايه كنم.
براي چند لحظه نگاهمون به هم ثابت شد. هيچ كدوممون دوست نداشتيم اين سكوت شكسته بشه. تا اينكه پرهام سرش رئ پايين آورد:
- در مورد پيشنهادم فكر كردي؟
- كدوم پيشنهاد؟
آروم سرش رو بالا آورد و آب دهنش رو قورت داد:
- اينكه به صيغه دوستم در بياي؟
دستام ميلرزيد يعني اين حرف آخرش بود؟ چرا ميخواست خاطره بدي ازش داشته باشم؟ دلم داشت ميتركيد. دوست داشتم بهش بگم پرهام من دوستت دارم اونوقت تو بهم اين پيشنهاد رو ميدي؟ اگه دوستم نداشتي تا صبح منو توي آغوشش خوابوند؟ چرا گريه ميكرد؟
بدون هيچ كلامي برگشتم و ازش دور شدم و زير لب به آرامي گفتم خداحافظ...
از كنار پرهام تا كنار در فقط پنج قدم فاصله بود ولي من اونو تا ده قدم رفتم. اونقدر آروم اون مسير رو طي كردم تا پرهام يه حرفي بزنه ولي وقتي در رو باز كردم پرهام هم به آرامي گفت خداحافظ... ديگه مطمئن شدم كه دوستم نداره و نميخواد كنارش باشم.
در كه بسته شد زدم زير گريه. لب پايينم رو گاز گرفتم تا صدايي ازم در نياد.  براي آخرين بار دستگيره رو توي دستام لمس كردم و رفتم. توي تمام مسير منتظر بودم كه پرهام بياد دنبالم و بگه برگرد براي هميشه. آخرين تصويري كه از پرهام توي نگاهم نقش بسته بود از جلوم دور نميشد

مثل ديوونه ها توي خيابون راه ميرفتم و كيفم رو روي زمين ميكشيدم. با اينكه خيلي از خونه ي پرهام دور شده بودم ولي هي برميگشتم و به مسيري كه طي كرده بودم نگاه ميكردم. هنوز منتظر بودم تا پرهام بياد دنبالم با اينكه ميدونستم ديگه نمياد. نميدونستم كجا دارم ميرم اصلا حواسم به خيابونا نبود. يهو به خودم اومدم ديدم توي كوچه عباس آقام. انگار هنوز اينجارو فراموش نكرده بودم. انگار پاهام هم ميدونستن من هيچ جايي رو جز اينجا ندارم. از دور عباس اقا رو ديدم كه جلوي مغازه اش روي چهار پايه نشسته بود. خجالت ميكشيدم نزديك بشم چي بايد بهش ميگفتم؟ ميگفتم طلاق گرفتم؟ اما من چند ماه پيش عكسامون رو به فرناز نشون داده بودم و گفته بودم كه با پرهام خيلي خوشبختم. اما حالا چي بگم؟ بگم چي باعث شد كه سرچند ماه اونقدر از هم متنفر بشيم كه طلاق بگيريم.
هر كاري كردم نتونستم جلوي پاهام رو بگيرم. اونا بر من مسلط شده بودن. وقتي متوجه شدم كه نگاهم با نگاه عباس آقا طلاقي پيدا كرده بود.
- سلام دخترم. خوبي؟
- مرسي عباس آقا.
- تنهايي؟
بي اختيار برگشتم و به دور وبرم نگاه كردم. براي يه لحظه فكر كردم شايد پرهام دنبالم اومده باشه. اما نه...
- اره تنهام.
- برو بالا نگين جان. راضيه خيلي خوشحال ميشه.
- چشم شما هم بياين... كارتون دارم.
عباس آقا دستاش رئ بهم زد تا خاكش بريزه:
- باشه الان ميام.
راضيه خانوم ديس ميوه رو رو به روم گذاشت:
- چرا تنها اومدي؟ شوهرت رو چرا نياوردي؟ كلبه ي فقيرانه ي ما رو قابــ...
- ما از هم جدا شديم.
حرف توي دهن راضيه خانوم خشكيد. عباس آقا دستش رو به پيشونيش زد و زير لب چيزي رو زمزمه كرد.
- هااا؟
سرم رو پايين انداختم. نميخواستم وقتي دارم دروغ ميگم توي چشاشون نگاه كنم. چشمايي كه به گردنم حق پدر و مادري داشتن.
- قرار بود عروسي بگيريم اما مادر پرهام زد زير همه چي.
- چرا؟
- چون منو دوست نداشت! ميگفت من بي پدر و مادرم اصل و نسب ندارم.
عباس آقا سرش رو بالا آورد و به راضيه خانوم نگاه كرد. داشتم با نگاهشون با هم حرف ميزدن.
- اومدم دوباره خونه تون رو ازتون كرايه كنم.
عباس آقا روي پاهاش جابه جاشد و نفسش رو بيرون داد:
- دخترم مااز خدامونه تورو دوباره زير بال و پرمون بگيريم اما...
راضيه خانوم  جلوتر اومد و حرف شوهرش رو ادامه داد:
- اما دخترم ما اونجا رو به دوتا دانشجو كرايه داديم.
آب دهنم رو قورت دادم. آخرين اميدم هم به نااميدي تبديل شد.
- اما دخترم بيا پيش ما زندگي كن. منو عباس آقاييم و فرهاد. توي خونه مون براي يه نفر ديگه جا هست فكر ميكنيم تو فرناز مايي.
- نه ممنون.
رو به عباس آقا كردم. هنوز نگاهش ميلرزيد:
- عباس آقا با من مياين بريم خونه كرايه كنيم؟
- چشم دخترم ولي كاش پيش ما ميموندي!
صداي گريه راضيه خانوم منو از حرف زدن واداشت. نزديك تر رفتم و سرش رو توي آغوش گرفتم:
- چرا گريه ميكنين؟ به خدا من به سرنوشتم راضيم.
- ما راضي نيستيم دخترم... تو به خاطر فرناز زندگيتو خراب كردي.
نميئونستم از چي حرف ميزنن. مگه اونا از ماجرا خبر داشتن؟
عباس آقا عرق پيشونيش رو پاك كرد:

- فرناز اومده بود پيشمون. از خوشبختي تو برامون ميگفت... ميگفت كه عكساتون رو ديده و ميدونه كه خيلي خوشبختين.
ما هم بهش گفتيم تو خوشبختي تو مديون نگيني. پرسيد چرا؟ ما هم گفتيم پول جهازشو از تو قرض گرفته بوديم.
فرناز خيلي ناراحت شد بعد ماجراي بدهكاري تو به صاحب شركتت و پيشنهاد اون به تورو برامون گفت.
نگين تو به اون پول نياز داشتي چرا بهمون نگفتي؟
راضيه خانوم خودشو ازم جدا كرد و اشكشو پاك كرد:
- ما ميدونيم چون تو هيچ پولي نداشتي مجبور شدي ازدواج كني. بدون اينكه هيچ تحقيقي در مورد اونا بكني.
نفسم رو بيرون دادم. خوشحال بودم كه از ماجراي صيغه ي من خبري نداشتن. اونا فكر ميكردن من ازدواج كردم و حالا طلاق گرفتم.
- اشكالي نداره فرناز خوشبخت باشه من راضيم.
راضيه خانوم پيشونيم رو بوسيد:
- چقدر تو خوبي. ولي من نميدونم چطور اون دنيا جواب مادر و پدرت رو بدم و توي روشون نگاه كنم؟
پوزخندي زدم و به چشماي خيسش نگاه كردم. ميخواستم بگم هروقت پدر و مادرم رو ديدن سلام منم بهشون برسونين. من خودم ازشون ناراضيم. اونا بايد دستاتون رو ببوسن. حالا چه برسه بخوان طلبكار باشن.
- من راضيم. اونا منو ول كردن و گذاشتن سرنوشتم رو خودم رقم بزنم. پس هيچ حقي توي بخشيدن و نبخشيدن من و اطرافيانم ندارن.
- اينطور حرف نزن دختر. هرچي باشه پدر و مادرتن.
- منم بچشون بودم نبودم؟؟
عباس آقا بلند شد و به اتاق رفت. چند دقيقه بعد با پلاستيكي كه توي دستش بود به طرفم اومد:
- بيا دخترم اين سه ميليونه... بريم از بانك سه ميليون ديگه رو هم بگيريم.
- اول اينكه ممنون. اگه نياز دارين بمونه پيشتون. ثانيا شما پنج تومن بايد بدين نه شـــ...
- ما قول داده بوديم شش تومن.
- نه عباس اقا من نميخوام من ربا ندادم به شما.
- ربا چيه دختر؟ اينو ما خودمون با دل راضي داريم ميديم اگه نگيري به خدا حلالت نميكنم.
بلند شدم و كيفم رو برداشتم:
- بريم بانك منم بايد پول بردارم. اگه كاري ندارين الان بريم دنبال خونه.
عباس آقا پول رو برداشت و بلند شد:
- نه چه كاري؟ بريم.
- راضيه خانوم! اون دو تا پلاستيك كه امانتي پيشتون بود رو دارين هنوز؟
راضيه خانوم بلند شد و به طرف اتاق فرناز رفت:
- آره بيا... گذاشتم توي اتاق فرناز... ميبري با خودت؟
دنبالش رفتم. از كمد پلاستيك ها رو بيرون آورد. چادرم رو بيرون كشيدم و بوييدم. آروم گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود؟
- چي گفتي؟ ميبري؟
چادرم رو باز كردم و روي سرم گذاشتم.
- ميبرم ولي الان نه اول يه خونه پيدا كنم بعد يه آژانس ميفرستم بياد دنبالشون.
راضيه خانوم لبه ي چادرم رو توي دستش گرفت:
- چرا آژانس؟ خودم با عباس آقا ميارم نكنه نميخواي خونتو ياد بگيريم؟
لبخندي زدم و توي آغوشم فشردمش. خيلي وقت بود هيچ زني رو توي آغوش نگرفته بودم آخرين بار فكر كنم سپيده بود يا فرناز...
- قدمتون به روي چشم. خيلي دوستتون دارم

جاش يه خورده از خونه عباس آقا كوچيكتر بود اما گرونتر در اومد. اينجا رو هم با وسايلش رهن كردم. اينجور خونه ها براي دانشجو ها بود...
ساعت ده بود. اولين شبي بود كه دور از پرهام ميخوابيدم. دلم ميخواست كنارش باشم مثل ديشب فقط توي آغوشش بخوابم وبس...
يعني الان پرهام داشت چيكار ميكرد؟ اصلا به فكرم بود؟ دلش برام تنگ نشده بود؟ من كه دلم براش يه ذره شده. خدايا چطور بايد دووم بيارم؟ كمكم كن.
دم دماي صبح سوز سرما صورتم رو نوازش ميكرد خواستم روي بدن عريان پرهام پتو بكشم كه يادم اومد خيلي از پرهام دورم. اونقدري كه ديگه دستم بهش نميرسه. ديگه نميتونم صبح ها صورت خواب آلودش رو ببينم. چشمامو باز كردم. اينجا هم مثل خونه ي پرهام صبح هاش سوز داشت. حتما الان پرهام سردشه و كسي نيست كه پتو رو روي بدنش بكشه ولي اگه من نباشم پرهام ديگه ل - خ - ت نيست... پس سردشم نيست... دوباره چشمامو بستم.
صبح با صداي كوبيده شدن در بيدار شدم. اولين چيزي كه يادم اومد اين بود كه تمام شب خواب پرهام رو ديدم. يعني كي بود؟ ساعت روي ديوار عدد هشت رو نشون ميداد و اين يعني اينكه بايد بلند شم صبحونه آماده كنم براي پرهام... نه براي خودم...
هنوز كسي پشت در بود... با بي ميلي بلند شدم و به طرف در رفتم. صورت زيبا و خندان دختري توي چشمام نقش بست. دختري با موهاي بور...
- سلام عزيزم خواب بودي؟
چشمام رو مالوندم. هرچي فكر كردم كه اين كيه كه من عزيزشم چيزي يادم نيومد.
- برات صبحونه اوردم.
سيني توي دستش توجه ام رو جلب كرد. هنوز مات و مبهوت بودم.
- ببخشيد كه خودمو معرفي نكردم... من ريحانه ام دختر آقاي شيواني...
ابروهام رو در هم كشيدم ت ااقاي شيواني رو به ياد بيارم.
- بابا دختر صاحب خونتم.
- اها بيا تو...
- خدا رو شكر يه كلمه حرف زدي.
در رو با پاشنه پاش باز كرد و وارد اتاق شد. سيني رو روي كابينت گذاشت.
- ببينم تو همش روي زمين ميخوابي؟
در رو بستم و خواستم چيزي بگم كه دوباره ادامه داد:
- نگران نباش هر وقت مستاجرمون ميرن مادرم تمام وسايل اينجا روميشوره كثيف نيستن.
- اصلا منظورم اين نبود. راستش ديشب حوصله نداشتم تشك رو پهن كنم. فقط يه پتو روم كشيدم.
ريحانه سريع پتو رو تا كرد وروي تشك ها گذاشت:
- خب ول كن حالا برو صورتت رو بشور بيا صبحونه بخوريم. منم نخوردم. اومدم با هم بخوريم.
لبخندي بهش زدم و به طرف دستشويي كه توي حياط خلوت بود رفتم. ريحانه هم همونطور داشت حرف ميزد.
- راستش خونه داييم بودم. آخر شب پسرداييم منو آورد. آخه ما نامزديم. شب ها بايد منو بياره خونه مون. حتي اگه از نصف شب هم گذشته باشه. وقتي اومدم مادرم گفت يه مستاجر جديد آورديم.
معلوم بود دختر خوبيه ولي فقط يه خورده وراج بود. نميدونستم چطور بايد باهاش كنار بيام. ص.رتم رو با حوله خشك كردم.
- نگفتي دانشجويي؟
خواستم جوابش رو بدم كه دوباره شروع كرد به حرف زدن:
- بذار خودم حدس بزنم... دانشجوي سال آخر حسابداري؟ نه معماري؟ يا شايد فيزيك...
يهو چشماش رو باز كرد و ابروهاش رو بالا داد:
- واي نكنه دانشجوي پزشكي هستي؟ ميدوني من چند وقته احساس ميكنم پهلوهام درد ميكنه. ميترسم دكتر برم. مادر ميگــ...
- من دانشجو نيستم.
- اي... نكنه اين طرفا كار ميكني براي همين خونه گرفتي؟
- نه من از شوهرم جدا شدم اومدم خونه جدا گرفتم.
ابروهاش رو در هم كشيد و آهي كشيد:
- آخيش... چرا؟ دوستت نداشت؟ كتكت ميزد؟ منم هميشه ميترسم يه روزي محمد جواد منو كتك بزنه...
ديگه اعصابم از اين همه وراجي هاش خورد شده بود... خدا به داد نامزدش برسه... ولي دوستش داشتم. دختر دوست داشتني بود. علاوه براين زيبايي فوق العاده اي داشت.
- محمد جواد منو ناز بوي صدا ميكنه؟
- نازبوي؟
- آره يعني ريحان به گل ريحان نازبوي هم ميگن.
- چه اسم قشنگيه.
- قابل نداره راستي اسم تو چيه؟
- نگين.
- واي چه اسم قشنگي... هميشه از نگين خوشم ميومد. ميدوني به محمد جواد گفتم اسم دخترمون رو يا نگين بذاريم يا سما.
خنده ام گرفته بود. دخترك هنوز نامزده در مورد چه چيزهايي حرف ميزنه. سيني رو روي زمين گذاشتم.
- بيا بشين.
اروم رو به روم نشست و به چشمام خيره شد. از سكوتش تعجب كردم.
- چرا ساكت شدي؟
- بي سوادي؟
با حرفش پخي زدم زير خنده چه قيافه بامزه اي داشت انگار با گداها حرف ميزد.
- نه من فوق ديپلم مكانيكم...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه مثل بمب رو سرم خراب شد. راستش اول ترسيدم.
- جدي ميگي؟ منم مكانيكم سال آخر.
- خوبه موفق باشي

ساعت ده بود كه از اتاقم رفت بيرون. اونم فقط چون مادرش صداش كرد. سرم بوم بوم ميكرد از وراجي هاش خنده ام گرفته بود. با زبون ريزي هاش از زير زبونم كشيد كه چرا از شوهرم جدا شدم. وقتي گفتم مادر شوهرم باعث شده كلي بهش بد و بيراه گفت. صبح فردا محمد جواد اومده بود دنبالش تا برن بيرون. بيچاره يه پسر كم حرف و ساكت بود نميدونم چرا ريحانه رو انتخاب كرده بود. از وقتي كه اومد فقط سلام و احوال پرسي كرد ولي در عوضش ريحانه مخ همه رو خورد. مادر ريحانه ميگفت محمد جواد عاشق وراجي هاي ريحانه است ميگفت اگه ريحانه حرف نزنه، محمد جواد ديوونه ميشه. ميگفت صداي ريحانه رو توي گوشيش ضبط كرده و همش گوش ميده. ت.ي دلم گفتم خب اينم يه جور ديوونه ست ديگه.
پدر ريحانه منو توي يكي از شركت هاي دوستاش جا زد. منشي شده بودم. هنوز به پرهام فكر ميكردم هنوز شبها با روياش ميخوابيدم و صبح ها با خاطره هاش بيدار ميشدم. دل كندن ازش برام سخت بود. هركاري كه ميكردم خاطراتش به ذهنم ميومد. انگار شده بود ملكه ي ذهنم. دلم براي آغوش مهربونش تنگ شده بود و صداي مردونش...
با دستم ميله توي راهرو مترو رو گرفتم. به ايستگاه نزديك شده بوديم. وقتي مترو نگه داشته ميشد تمام مسافرها به طرف در خروجي ميرفتند بايد خودمو محكم نگه ميداشتم.
احساس كردم كسي چادرم رو ميكشه، سرم رئ پايين آوردم. دختر بچه كوچيكي كنارم ايستاده بود و چادرم رو ميكشيد:
- چيه عزيزم؟
دختر بچه لبخندي زد و به مادرش نگاه كرد. سرم رو كه بلند كردم متوجه نگاه هاي مردي شدم كه توي قسمت مردونه ايستاده بود و متعجبانه داشت منو نگاه ميكرد. انگار منو به يكي اشتباه گرفته بود. نگاهم رو ازش دزديدم و برگشتم ميترسيدم غرضي داشته باشه.
نگاه آشنايي داشت اما كجا ديده بودمش؟ نگاهش توي مغزم نفوذ كرده بود. با ايستادن قطار به سرعت پياده شدم. هنوز داشتم به اون چشماي گيرا فكر ميكردم. به اينكه كجا ديده بودمش. تمام چشم هايي كه تاحالا ديده بودم رو با چشماش تطبيق دادم هيچ كدومشون نبود حتما اشتباه گرفته بود.
قدم هام رو تند كردم تا از سالن دور بشم كه ناخداگاه صورت پرهام توي ذهنم نقش بست. صورت پرهام با چشماي با نفوذش. چشمايي كه دوباره ديدنش به دلم حسرت گذاشته بود حسرتي كه دو ساله داره ديوونم ميكنه.
با سرعت برگشتم تا دوباره اون چشم ها رو ببينم. تا مطمئن بشم كه اشتباه فكر كردم اما اون مرد داشت به طرفم ميدويد. لحظه اي شك نكردم چادرم رو جمع كردم و قدم هاي بلندي به طرفش برداشتم. وقتي كنار هم قرار گرفتيم هيچ چيزي بينمون رد و بدل نشد. من هنوز ترديد داشتم كه اين مردي كه رو به روم ايستاده همون پرهام دوسال پيشه.
اين مرد لاغر همون پرهام درشت هيكل بود؟ هموني كه وقتي در آغوشم ميگرفت بدن ظريفم توي هيكل درشتش گم ميشد؟ هموني كه شب آخري بدنش شد ميزبانم؟ هموني كه گرماي تنش هنوز برام قابل حسه؟
سكوتي كه بينمون نقش بسته بود قابل شكسته شدن نبود. ولي هيچ كدومموناين جرئت رو نداشتيم كه بشكونيمش. قطره اشكي از چشم پرهام سرازير شد و رد پاش رو توي موهاي پرپشت صورتش گم كرد.
چه اتفاقي براي پرهام افتاده بود؟ چرا اينطور اشفته بود؟ چرا...؟
- نگين باور كنم كه مثل هميشه رويا نيستي؟
چه صداي خش داري بود. انگار سالها بغض گلوش رو گرفته بود و اجازه حرف زدن رو ازش گرفته بود. انگار براي اولين بار بعد از سالها لب به سخن باز كرده بود. انگار لولاي فكش روغن كاري نشده بود.
- چيزي بگو تا باور كنم كنارم هستي تا باور كنم اين چشمها دروغ گفتن رو بلد نيست.
- چي شده پرهام؟
پرهام نفس عميقي كشيد و چشماش رو بست و زير لب چيزي رو زمزمه كرد. حتما داشت نذرش رو ادا ميكرد. چند تا صلوات نذر كرده بود تا دوباره منو ببينه؟
نگاهم هنوز روي لبهاش بود. باورش برام سخت بود كه اين مرد آشفته همونه كه توي تمام اين دوسال دلتنگي هام اجازه ندا به كس ديگه اي فكر كنم.
- كجا بودي نگين؟ چرا هيچ نشوني از خودت به جا نذاشتي؟ چرا سيم كارتت رو واگذار كردي؟ چرا دوستت سپيده ازت بي خبر بود؟
هيچ حرفي نميزدم هنوز شك و ترديد داشتم. شايد اين پرهام نبود و منو با كس ديگه اي اشتباه گرفته باشه ولي اون اسمم رو صدا زد. شايد با يه نگين ديگه اشتباه گرفته... واي نه...
- نگين كلي باهات حرف دارم.
- من بايد برم نميتونم پرهام.
- چرا سنگدلي ميكني؟ بعد دو سال تازه پيدات كردم نذار بيشتر از اين شكسته بشم.
هيچ جوابي براي چشماي معصومش نداشتم. راست ميگفت چرا سنگدلي ميكردم؟ واقعا نميدونم چرا اين رو بهش گفتم. چرا گفتم ميخوام برم در حالي كه دوست داشتم كنارش باشم. راستش باورش برام سخت بود كه اين پرهام باشه كه اينطور ازم خواهش ميكرد؟ خواهش ميكرد تا بيشتر كنارش باشم.
از ايستگاه مترو بيرون رفتيم . وارد اولين كافي شاپي شديم كه توي مسير بود. توي مسير حتي يه كلمه حرف نزديم فقط پرهام نگاهش رو ازم نميگرفت تا مبادا ازش دور بشم و منو گم كنه. عين بچه هايي كه دنبال مادرشون راه ميوفتن و چادرش رو ميگيرن تا مبادا گمش كنن.
پرهام دو تا قهوه سفارش داد:
- ازدواج كه نكردي؟
- نه.
سرش رو پايين انداخته بود و داشت با دستاش بازي ميكرد. انگار از حرفي كه ميخواست بزنه خجالت ميكشيد:
- صيغه چــ...
- نه.
- ببخشيد كه ازت پرسيدم.
- يادته همش ميگفتي بعد تو دوبــ...
- حرفام رو به رخم نكش.
- اما تو به رخم كشيدي.
سرم رو پايين آوردم. دوباره سكوتي بي جواب بينمون ايجاد شده بود. خداي من چرا اينطور باهاش حرف ميزدم. مگه پرهام عزيز دلم نبود؟ مگه براي ديدنش دو سال لحظه شماري نكردم؟ دو سال دعا نكردم؟
- نگين بگو كجا بودي؟ چيكار كردي؟ چرا توي اين شهر بزرگ هيچ نشوني ازت نبود؟
به صندلي تكيه دادم و نگاهم رو به چشماي خيسش دوختم:
- بعد از رفتن از خونه ات رفتم خونه عباس آقا ولي اونا خونه رو به دوتا دانشجو كرايه داده بودن. پولم رو بهم دادن و كلي عذر خواهي كردن. منم رفتم دنبال يه خونه ديگه. يه كار خوب پيدا كردم. خوب كه نه ولي ميتونست كمكم كنه. هيچ انگيزه اي براي ادامه زندگي نداشتم احساس ميكردم بودن و نبودنم توي دنيا براي كسي فرقي نميكنه. من و نازبوي هم رشته بوديم. دختر صاحب خونه ام رو ميگم اسمش ريحانه است. شوهرش بهش ميگفت نازبوي منم صداش ميكردم. اون بهم اين انگيزه رو داد تا دوباره درس بخونم.
ياد نازبوي افتادم چند ماهي بود كه نديده بودمش. سال پيش با محمد جواد عروسي كرد ورفت. هرچند ماه يه بار به مادرش اينا سر ميزد. دلم براي وراجي هاش تنگ شده بود.
- بعد منم تصميم گرفتم ادامه تحصيل بدم. همون سال جذب يكي از مراكر غير انتفاعي شدم و الان چند ماهي هست كه فارغ التحصيل شدم.
پرهام نگاه مهربونش رو بهم هديه داد. نگاهي كه هنوز منتظر بود تا حرف بزنم. منتظر بود از چيزي براش بگم كه نگفته بودم

- همين... يعني هيچ به فكرم نبودي؟ يعني مهرم از دلت رفت بيرون. نگو آره كه باور نميكنم اون همه عشقت نسبت به من يهو از دلت پاك شد.
پرهام چي ميخواست بشنوه؟ يعني ميخواست از دلتنگي هام براش بگم تا دوباره مسخره ام كنه. مگه اون اصلا از دلتنگي هام باخبر بود؟
- كي بهت گفته من عاشقت بودم؟
- دلم. نگين من ميدونستم عاشقمي. درسته هيچي نگفتي ولي كارات، حرف هات همه عشق و دلبتگي تو رو نسبت به من نشون ميداد.
پوزخندي زدم و دستي به پيشونيم كشيدم:
- براي همين تو هم دوستم داشتي؟ براي همين جواب عشق و علاقه ام رو ميدادي؟ اصلا براي چي اين حرف ها رو ميزني؟ چيو ميخواي ثابت كني؟ نكنه بازم ميخواي حرف هاي نيش دارت رو تحويلم بدي.
پرهام دستش رو جلوي دهنش گرفت:
- منو ببخش نگين كه با كارام آزارت دادم. كه نشد تو ازم يه خاطره خوش داشته باشي.
- پرهام تو منو خورد كردي. الام اومدي ميگي چطور عشقت يهو از دلم بيرون رفت؟ تو كنارم بودي و ديدي كه عشقت يهو رفت؟ تو ديدي كه يه شبه همه چيو فراموش كردم؟
پرهام تو نبودي تا ببيني كه عشقت چطور منو تا مرز جنون پيش برد. چطور منو از زندگي كردن ساقط كرد. شايد حرف زدن براي تو راحت باشه ولي هر لحظه اي كه به ذهنم مياد يادآور خاطرات تلخيه برام. شبهايي كه با نبودنت ساختم. با خاطراتت تا صبح هم صحبت شدم.
پرهام نگاهش رو به خيابون داد. به بچه اي كه گريه ميكرد، شايد مادرش رو گم كرده باشه:
- نگين تو توي خونه ام فرياد ميزدي كه دوستم داري فريادي از سكوت... نگين من اين فرياد ساكت تورو ميشنيدم اما توي اين دو سال من فريد زدم كه پشيمونم. فرياد زدم كه عشقت توي دلم هست ولي كسي نبود تا بشنوه. نگين تو نبودي تا بشنوي...
- تو ميشنيدي؟ اما رفتارت با من چيز ديگه اي رو بهم ميفهموند. من ميديدم كه روز به روز نفرتت ازم بيشتر ميشد يادت رفته وقتي بهت گفتم فقط يه هفته مونده تا از خونه ات برم براي هميشه، چقدر خوشحال شدي؟ شايد تو يادت بره ولي من همه اش توي ذهنم هست.
- چيزي كه بهم اجازه نميداد بهت عشق بورزم غروزم بود.
- غرور يا مادرت؟
- غرورم نگين... غرور اينكه به يه دختر بي اصل نسب دل ببندم. غرور اينكه بهت دل ببندم و تو بهم بي وفايي كني. اينكه حرف هاي مادرم درست از آب در بياد و من توي اين عشق شكست بخورم... اينكه من باشم و تو نباشي...
- اينكه به يه دختر خيابوني دل ببندي.
- نه نگين من به پاك بودنت ايمان داشتم.
- براي همين لحظه ي خداحافظي بي شرمانه توي چشمام نگاه كردي و به جاي ابراز علاقه، به جاي اينكه بهم بگي دوستت دارم اون پيشنهاد احمقانه رو دادي؟
پرهام لب پايينش رو گاز گرفت. از اينكه اينطور بازخواست شده بود ناراحت بود اما بايد جواب ميداد. هرچند گريه هايي كه من به خاطر حرف هاش كردم، درد هايي كه به خاطر زخم زبونهاش به دلم نشست با اين چيزها تسكين پيدا نميكرد.
- اون پيشنهاد همه اش دروغ بود. من اون روز اينو گفتم تا براي هميشه ازم دل بكني. تا بهت بفهمونم كه برام مهم نيستي ولي نگين.. اشتباه كردم چون نميدونستم اگه تو دل بكني من نميكنم. نميدونستم برام مهمي. فكر ميكردم اگه بري عشقت هم از دلم ميره ولي تنها رفتي و خاطره ها تو گذاشتي. گذاشتي تا منو ديوونه كنه. تا منو بياري توي خيابونها دنبال خودت بكشوني تا رسوام كني... تا به همه بفهموني لياقت عشقت رو ندارم. به همه بفهموني مه چه بلايي سر احساس دخترونت آوردم.
نگين بعد رفتنت هرجا كه فكرشو بكني دنبالت رفتم. شركت ذولفقاري، دوستت سپيده. ولي تو نبودي؟ وقتي ذولفقاري رو ديدم گفتم خاك بر سرت پرهام! كه اين مرد نگين رو دوست داشت و تو نداشتي.
- براي چي دنبالم ميگشتي؟ تا بودم برات ارزش نداشتم. ارزش نداشتم كه غرورت رو بشكني. اونوقت چطور تونستي غرورت رو زير پات بذاري؟
- غرورمو؟ نگين من فقط غرورمو زير پام نذاشتم من كارم به رسوايي كشيد.
حرف هاي پرهام برام قابل هضم نبود. چي باعث شده بود كه اينطور عوض بشه كه اينطور عاشقم بشه.
- دوستت سپيده ميگفت بهش گفتي قراره با هم ازدواج كنيم.
- اره بهش گفته بودم تا ديگه عذاب وجدان نداشته باشه.
- منم بهش گفتم قرار بود ازدواج كنيم ولي خود نگين نخواست نگفتم كه من بيرونت كردم.
- ممنون كه آبرومو حفظ كردي.
- نگين اي كاش تو عشقت رو به زبون مياوردي
- من زبون نياورده تو اونطوري رفتار ميكردي حالا چه برسه به اينكه به زبون بيارم

- اي كاش ميگفتي چون اونطوري برام راحتر بود كه عشقمو ابراز كنم.
- چون اونجوري غرور من شكسته ميشد و تو با منت عاشقم ميشدي.
پرهام سرش رو بين دستاش گرفت:
- قبول كن هردو مون اشتباه كرديم.
پرهام سرش رو بلند كرد و نگاهي به لباسم انداخت:
- چقدر چادر بهت مياد؟
- من هميشه چادري بودم فقط اون يه سالي كه با تو بودم چادرم رو برداشته بودم چون فكر ميكردم با كارم ارزش چادر رو ميارم پايين. فكر ميكردم با كارم حرمت زن چادري زير سئوال ميره.
- نگين مياي خونه ام؟
نگاه سنگيني به پرهام كردم. پرهام هم متوجه نگاهم شد. از اين پيشنهادش تعجب كردم.
- منظوري ندارم عزيزم كاريت ندارم من ايمان و اعتقادت رو قبول دارم. فقط خواستم بياي و زندگيمو ببيني كه بعد تو چه بلايي سرش اومده.
- تنها زندگي ميكني؟ منظورم...
- آره تنهام... چند ماه بعد رفتن تو مادرم زن ديگه اي رو به صيغه ام درآورد راستش خودمم خواستم. فكر ميكردم شايد اينطوري تو رو ازذهنم بيرون كنم. ولي نگين اون مثل تو پاك نبود مثل تو نجيب نبود. فقط براي من نبود. محرميت براش مهم نبود. شايد اون باعث شد تا بيشتر عاشقت بشم چون با بودن اون بيشتر نبودن رو احساس ميكردم. بيشتر احساس پشيموني ميكردم كه چرا قدرتو ندونستم و اينطور ساده از دستت دادم.
ولي باور كن نگين قسم ميخورم حتي يه بارم بهش نزديك نشدم هربار كه ميخواستم برم پيشش تو ميومدي جلوي چشمام تو مانعم ميشدي.
اون هم به همين خاطر تنهام گذاشت فقط دو هفته توي خونه ام موند. فكرت تموم زندگيمو پر كرده بود. اگه نبودي فكرت، نگاهت و عشقت پيشم بودن براي يه لحظه تنهام نذاشتن.
ديگه نتونست حرفهاش رو ادامه بده. بغض راه صداشو بسته بود. روي صندلي جابه جا شد و فنجون قهوه رو توي دستاش گرفت.
- نگفتي مياي يا نه؟
- ماشين كه نداري؟
- ماشين خونه ست. دوباره كمري مشكي گرفتم. هموني كه دوست داشتي ولي هيچ وقت سوارش نشدم. چون هر باز فكر ميكردم تو كنارم نشستي نميتونستم رانندگي كنم ميترسيدم تصادف كنم.

پرهام در رو باز كرد و كنار رفت:
- عزيزم قدم بذار تو جهنمي كه ساختم شايد با وجود تو دوباره بهشت بشه.
وارد خونه شدم چقدر بهم ريخته بود. خاطرات گذشته از جلوي چشمام رژه ميرفتن همه اومده بودن تا دوباره زنده شون كنم.
پرهام به طرف اتاقي رفت كه يكسال اونجا اتاقم بود. اتاقي كه توش گريه ميكردم و پرهام خنده هاي ازروي لذتش رو سر ميداد.
هيچ چيز تغيير نكرده بود حتي رو تختيم.
- مادرم ازم خواست تمام وسايلت رو دور بريزم منم همه رو جمع كردم. اما با رفتن اون دختره دوباره همه رو سرجاشون گذاشتم. نگين توي اين دو سال با خاطراتت زندگي كردم.
تمام ديوار اتاق رو كاغذهايي چشبونده بود كه متن هايي روش نوشته بود. بزرگترينش كاغذي بود كه بالاي تخت چسبونده بود:
در ديده به جاي خواب اب است مرا
زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بي خبران چه جاي خواب است مرا
نگين عزيزم يه بار به خوابم بيا هرچند خوابي ندارم

اشك توي چشمام حلقه بسته بود. يعني پرهام دلتنگم بود؟ كسي كه حتي يه بار دوستت دارم رو از دهنش نشنيدم.
- اينها همه حرف هاي وجدانمه. حرف هايي كه وجدانم بهم ميزد. نوشتمشون و زدم روي ديوار تا هميشه به يادم باشه.
برگشتم تا از اتاق برم بيرون كه عكس بزرگ روي ديوار منو متوجه خودش كرد. يكي از عكس هايي كه اون روز توي آتليه گرفته بوديم رو با سايز بزرگ چسبونده بود به ديوار اتاق. عكسي كه پرهام از پشت بغلم كرده بود و من دستم رو به عقب برده بودم و روي لبش گذاشته بودم و داشتم ميخنديدم. جلوتر رفتم پايينش مطلبي نوشته بود:
وقتي از كسي كه دوستش داري خبري نيست، بدون حالش خوبه و همه چيز روبه راهه كه از يادش رفتي

ديگه چشمام طاقت پنهون كاري نداشت. اشكام بي محابا از چشمام سرازير شدن برگشتم به طرف پرهام اون هم داشت گريه ميكرد. دوست داشتم بهش بگم منم به يادش بودم. دوست داشتم بگم توي اين مدت اصلا حالم خوب نبود و همه اش به فكرش بودم ولي باز اين غرور بي معني جلوم رو گرفته بود و نميذاشت حرفم رو بزنم. راستش ميترسيدم دوباره گرفتارش بشم. گرفتار كسي كه تازه از اسارتش آزاد شدم ولي من اين زندانبان رو دوست داشتم. با همه ي بديهايي كه در حقم كرده بود. به همه بلاهايي كه روي احساسم آورده بود.
رفتم توي هال پرهام هم دنبالم اومد با چشماش دنبال جوابي ازم بود. ميترسيدم چشماي نافذش راز درونم رو بخونه. براي همين سرم رو پايين انداختم و به طرف در ورودي رفتم. ديگه نميتونستم فضاي سنگين اونجا رو تحمل كنم. ميخواستم برم خونه ميخواستم به نازبوي زنگ بزنم و بگم چي شده...
- نگين... واستا...
ايستادم اما برنگشتم. ميترسيدم دوباره دلم بلرزه. ميترسيدم زبونم دهن لقي كنه و بگه كه دوستش دارم. بگه كه نوزم شب ها خوابش رو ميبينم. بگه كه توي شركت برام خواستگار پيدا شده بود ولي به خاطر تو همشونو رد كردم. ميترسيدم بگه كه...
- نگين با من ميموني؟ ميموني تا دوباره زندگي كنيم؟ ميموني تا زندگيمو به پات بريزم؟
پاهام راه نميرفت انگار اون هام به طرفداري از پرهام در اومده بودن. چرا اينطوري ميكردم؟ پرهام چيزي رو ازم ميخواست كه مدتها منتظرش بودم. كه يكسال براي به دست آوردنش توي اين خونه، خون دل خوردم. يكسال با مادرش جنگيدم. ولي چرا نميتونستم جوابش رو بدم؟ چرا اين دست اون دست ميكردم؟ چرا دلم داشت از جاش درميومد؟ چرااينقدر بي تابي ميكرد؟ انگار دلم قسمت گم شده اش رو پيدا كرده بود.
- ميخوام فكر كنم پرهام نميخوام زود تصميم بگيرم.
پرهام خودش رو بهم رسوند و جلوي در قرار گرفت:
- نميذارم بري... ميدونم بري ديگه برنميگردي. همين جا فكر هاتو بكن. حتي اگه شده يك سال طول بكشه بايد توي خونه ام باشي. قول ميدم بهت نگاه بد نكنم. نميذارم گناه كني؟ اصلا برو توي اتاقت در رو قفل كن ولي بمون... بمون تا با بودنت آروم بشم بمون تا صداي گريه هام رو بشنوي. كه چطور توي تاريكي شب تا صبح براي نبودنت گريه ميكنم.
- ايني كه گفتي همه اش تدارك براي گرفتن جواب مثبته. ولي شايد نظرم منفي باشه.
- نميخوام جوابم رو تلفني بهم بدي حتي اگه منفي باشه.
دوباره چشماش خيس شد. چقدر زود چشماش ابري ميشد
- نگين بمون تا اگه جوابت منفي بود يكي باشه جنازمو ببره بيرون.
نتونست بغضش رو نگه داره هق هق صداش ديوونه ام ميكرد همونجا نشستم و زدم زير گريه:
- پرهام منم دوستت دارم ولي ديگه نميتونم تا حالا به نبودنت عادت كردم. نميخوام مال من بشي و دوباره كسي تو رو ازم بگيره كه اون موقع تحمل نبودنت برام سخت تره. پرهام اگه جوابت رو نميدم براي اينه كه نميخوام دوباره از دستت بدم. نميخوام دوباره...
- كي منو ازت ميگيره؟ ما مال هم ميشيم. ميريم يه جايي كه هيچكس نباشه.
- مادرت...
- مادرم؟ مادرم تركم كرده. وقتي فهميد عاشقت شدم وقتي فهميد عكست رو توي اتاقم چسبوندم وقتي فهميد به خاطرت پوست و استخون شدم. نگين بگو باهام ميموني؟ ببين ديگه كسي نيست كه مارو از هم بگيره فقط منو توايم.
دماغم رو بالا كشيدم.
- يادته اون روز كه از آتليه اومديم؟
- مگه ميشه از يادم بره؟ اون روز از بهترين روزهاي زندگيم بود.
- اون روز منم بهت گفتم كسي دورمون نيست كه منو از تو بگيره ولي... ولي تو چشمات خيس شد. يادته؟
پرهام كنارم آروم نشست و دستش رو به رون پاش زد:
- اره يادمه اونروز گريه ام گرفت چون ميدونستم كسي تورو ازم نميگيره. ميدونستم كسي كه تورو ازم ميگيره خودمم. خودمم كه با اون غرور بي معنيم غروري كه اجازه نميداد بگم اون شب هاي آخر به خاطر تو خواب به چشمم نميومد. اون شب تا خود صبح كنارت نشستم و يه دل سير نگاهت كردم. نگين توي شركت هيچ مشكلي پيش نيومده بود مشكل از خودم بود. نميتونستم با خودم كنار بيام كه از دستت بدم. اون شب هاي آخر تا صبح مينشستم با خودم حرف زدن و چند بار اومدم تا پشت در اتاقت تا بهت بگم نرو، بمون پيشم ولي باز نتونستم. نتونستم كه گذاشتم بري

ادامه دارد....



"فرياد"
"فرياد"

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman دانلود رمان(18)

roman دانلود رمان(18)

سلام گفتم امان از وقتي كه منا جو بگيره

گوش نداديد

اين يه رمان ديگه برا موبايل
+++++++++++++++++++++

عنوان كتاب:مرواريد

نويسنده:ركسانا حسيني

تعداد صفحات:1898

دانلود



roman دانلود رمان(18)
roman دانلود رمان(18)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس متحرك دخترانه Girls Candy

عكس متحرك دخترانه Girls Candy

  Twp small girls playing with dolls    Two indian girls in sarongs one is combing the other ones hair    Two Girls Smiling and Hugging

  Three Girls Walking to school    Two Young Girls Happy Playing on the Swing Together   Little Boy in a Black Tuxedo Holding a Girls Hand

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)


roman تاوان بي قرايي هايت (6)

roman تاوان بي قرايي هايت (6)

مادر: يه عكس از خودش بهم داده ! !
توقع داشتم مادر عكس سه در چاري با مقنعه و حجاب به دستم بده ولي به يكباره جا خوردم عكسي از دختر نسبتا سبزه و بانمكي كه با تاب نيم تنه و شلوار جيني با كمربندي سگك دار سرم در حال سوت كشيدن بود !
مادر : مي بيني يغما آخه حيف يحيي نيست ؟
زير چشمي مادر و برانداز كردم مي دونستم گيرش به سبزگيش بود عكس و به سمتش گرفتم و گفتم : پسرت و حيف مي ياد !
مادر : دروغ چرا آره ! ! يحيي گل سرسبد پسراي فاميله ! !
-هنوز كه چيزي معلوم نيست !
مادر : به اميد خدا !
پدر و يحيي با سر و صدا وارد شدند به اسقبالشون رفتم و بسته هاي نايلون و متحمل شدم و روي اوپن گذاشتم يحيي آبي به دست و صورتش زد و خودش و روي راحتي ول داد و گفت : ديگه نا ندارم !
مادر شروع به قربون صدقه كرد و پدر خندان سري تكون داد و راهي اتاقش شد كنار يحيي نشستم و گفتم : داماد مي شي و من بي خبر مي مونم !
بينيم و كشيد و گفت : دهتن هنوز بوي شير مي ده !
-اگه اينطوري كه تو مي گي كه شوهرم نمي دادند !
يحيي : اونم كار اشتباهي بود !
مادر همونطور كه سيني به دست از چارچوب آشپزخونه مي گذشت گفت : چي چيو زود بود ناسلامتي 23 سالشه ! !
يحيي : نگاه به سنش و قد چنارش نكنيد ! !
ضربه اي نثار بازوش كردم و گفتم : تو ديگه منع رطب نكن هنوز جيبت به جيب بابا بنده فكر زن گرفتن افتادي ! !
يحيي جدي گفت : كي همچين حرفي زده ؟
-كدوم ماجراي اتصال جيبت يا ازدواجت ؟
با صداي بلندي گفت : هر دوش اصلا به تو چه ارتباطي داره ؟ ؟
با بهت نگاهش كردم و گفتم : يحيي من ....من خواهرت بودم ...ولي ديگه نيستم ! !
بي توجه به مادر با حالت دو راهي اتاقم شد چند نفس عميق كشيدم و پنجره رو باز كردم از يحيي همچين توقعي نداشتم از برادر بزرگترم....از تنها برادرم... از همبازي بچگيام ! !
به خاطر چي اين طور سرم فرياد زده بود ؟ به خاطر پرنوش ؟ از هر دوشون متنفر شدم ! ! !
با بلند شدن صداي زنگ همراهم به سمتش كشيده شدم شماره ناشناس بود شايد در مواقع ديگه به شماره ناشناس جواب نمي دادم ولي حالا...!
-بله ! !
-شناختي من و ؟
دستي لابه لاي موهام فروبردم و گفتم : بايد بشناسم ؟
-فردينم چند وقت پيش ...اوم يادت اومد ؟
-شما هموني كه مزاحم شده بوديد ؟
فردين : نه عشرت خانوم اين حرفا چيه ؟
با صدايي كه خنده درش موج مي زد گفتم : عشرت عمه اته !
فردين : من تو فلسفه اين فحش موندم ! !
-كدوم فحش ؟
فردين : همين كه هرچي هست و نيست و مي بندم به ريش عمه آدم ! !
-اگه فهميدي من و در جريان بذار !
فردين : حالا شمارت و با چه اسمي سيو كنم عشرت ؟
-شمارم و از كجا آوردي ؟
فردين : ترفند داره به اين سادگيا نيست ! !
-واقعا چرا كرم مي ريزي حرف زدن با من چه دردي از دردت و دوا مي كنه ؟
فردئين : تو فكر كن رفع نياز !
با غيض گفتم : برو پيش عمه ات نيازاتو رفع كن !
گوشي و روي تخت انداختم تمام شب با وجود اصرار مادر و حتي پدر از اتاقم خارج نشدم صبح با تكونهاي شيفته چشم باز كردم روي تخت نيم خيز شدم و در حالي كه گوشه چشمم و مالش مي دادم گفتم : نمازم قضا شد ! !
شيفته : امروز همه خواب موندن حتي دايي والا !
صاف نگاهش كردم من مني كرد و گفت : يغما امروز نهار دعوتم ! !
-كجا به سلامتي ؟
موهاش و عقب زد و گفت : بهبود دعوتم كرده ! ! تو كه مي دوني دل اينكار رو ندارم ! !
-شريك جرم مي خواي ؟
شيفته : خوشم مي ياد نگفته مي گيري !
كش و قوسي به خودم دادم و گفتم :مي رم دوش بگيرم تو هم برو زالان والان كن !
با سرمستي تعظيمي كرد و راهي شد بعد از دوش طولاني مدتي كه حسابي چسبيد در حالي كه از حمام خارج مي شدم با يحيي برخوردم حتي نگاهش نكردم همونطور كه به سمت اتاقم مي رفتم گفت : موهاتو خشك كن سرما مي خوري ! !
مي دونست همچين عادتي ندارم و يا از سر لج بازي هم كه باشه اين كار و نمي كنم پوزخندي تحويلش دادم و وارد اتاقم شدم مقابل آينه نشستم هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه يحيي سشوار به دست وارد شد بدون اينكه نگاهش كنم گفتم : عادت نداري قبل از ورود در بزني شايد اجازه ورود ندارم !
همونطور كه سشوار و به برق مي زد گفت : آدم براي ورود به اتاق خواهرش اجازه نمي گيره !
-ديشب خواهرت نبودم امروز شدم خواهر ؟
يحيي : تو كه كينه شتري نبودي يغما ؟
نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم : وقتي دردت بگيره زير و رو مي شي ! !
يحيي : به هر حال تا موهاتو خشك نكني از اينجا جم نمي خورم !
تكوني به موهام دادم و گفتم :به تو چه ارتباطي داره ؟ ؟
يحيي : حرفاي خودم و تحويل خودم نده !
بي توجه به حرفش به سمت كمد لباسم رفتم كه دستم و گرفت و مقابل آينه نشوند و گفت : كاري نكن كچلت كنم خودم و تو رو راحت كنم ! !
نتونستم خنده ام و كنترل كنم بشكني زد و گفت : اينه !
-برو موهاي پرنوش و از ته بزن زن ذليل ! !
يحيي : از الان داري خواهر شوهر بازي در مي ياري ؟
مدام نگاهش به سمت ساعت مي چرخيد سشوار و از دستش گرفتم و گفتم : برو به پرنوش زندگيت برس ! !
خنديد و گفت : كلاس دارم !
-آره خوب لابد درسهايي از زندگي ! !
سشوار و به دستم داد و راهي در خروجي شد دستش و كشيدم و بوسه اي رو گونه اش كاشتم و در حالي كه صورتم و مالش مي دادم و گفتم : اين خارا رو سه تيغه كن پرنوش خانم اذيت نشده ! !
پس گردني نثارم كرد و رفت شيفته تو چارچوب ايستاد و گفت : خواهر برادر چه دل و قلوه اي مي دن !
-شاخكهاي حسادتت فعال شد ؟
شيفته : كم نه ! ! ژوبين ما كه از اين كارا بلد نيست ! !
از داخل آينه براندازش كردم شال سفيد و مانتوي سفيد نسبتا كوتاه شلوار جين آبي سري تكون دادم و گفتم : بهبود كه تو رو با اين وضعيت ببينه مي گه برم يه چرخي بزنم ؟
نگاهي به خودش كرد و گفت : مشكل چيه ؟
-مثل اينكه چند كيلو اضافه وزنت اصلا به چشمت نمي ياد ؟
چشم غره اي نثارم كرد و روي تختم به انتظار نشست و من با آرامش تمام مشغول شدم از سشوار كشيدن تا آرايش و آرا ويرا كردن مانتوي سرمه اي رنگي و شال مشكي به اضافه جين يخي ضرب داري انتخاب كردم شيفته غريد و گفت : آژانس بيرون منتظره د بجنب ! !
لي لي كنان كفشام و پوشيدم و گفتم : بذار يه نمه تاخير كنيم كلاس بذاريم ! !
شيفته : لازم نكرده خودت هميشه من و به وقت شناسي ترغيب مي كني ! !
-چيه مي ترسي چند دقيقه دير كنيم بپره !
اول شيفته و به دنبالش من سوار شدم شيفته ناليد و گفت : يغما مي خواي بشيني يه بسم ا..بگو !
-خب جمع كن خودتو !
به خودش اشاره كرد و گفت : از اين جمع تر ؟
خنديدم و گفتم : خوب مشكل من چيه حجم تو كل ماشين و گرفته ؟
شيفته : خوبه دو كيلو اضافه وزن دارم كه چماغش كني !
-قربونت همتشو نداري وگرنه دو روزه مي شي ني قليون !
شيفته : لازم نكرده كه بشم تو ؟
-مگه من چه ايرادي دارم ؟
شيفته : بينيتو بگيرن جونت در اومده ! !
-بهتر از اينكه شبيه خمره باشم ! !
با غيض گفت : خمره عمه ته !
با چشم و ابرو به راننده اشاره كردم و دهانم و نزديك گوشش بردم و گفتم : عمه ام كه مامان خودته ! !
دندون قروچه اي كرد و نگاهش و از پنجره به بيرون پرت كرد در تمام طول راه ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد مقابل رستوراني كه شيفته آدرسش و به راننده داده بود پياده شديم نماي بيروني رستوران و برانداز كردم و گفتم : ظاهرش كه خوبه ! !
شيفته همونطور كه كرايه رو حساب مي كرد گفت : اين قدر اداي اين نديد بديدا رو در نيار ! !
پوفي كشيدم و گفتم : بيا بريم تا نپريده و ما رو به خرج ننداختي ! !
شيفته آينه كوچكش و در آورد و در حالي كه خودش و برانداز مي كرد گفت : چطورم ؟
شونه اي بالا انداختم و گفتم : مثل هميشه !
شيفته : هميشه چه شكليم ؟
-يالغوز! !
كيفش و روي سرم كوبيد و گفت : ديگه نشنوم !
تعظيمي كردم و گفتم : چشم بانو !
شيفته : دوشيزه !
شكلكي در آوردم و گفتم : دوشيزه ! !
دوتايي راهي شديم نگاهمون داخل رستوران به دنبال چهره آشنايي مي چرخيد بهبود از دور دستي تكون داد سري به نشونه سلام تكون دادم و رو به شيفته گفتم : اوناهاش !




roman تاوان بي قرايي هايت (6)
roman تاوان بي قرايي هايت (6)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عشق به توان 6

عشق به توان 6

نفس

تو بقل سامي بودمو هرچي از دهنم درميومد بهش ميگفتم اونم فقط موهامو ناز ميكردو هيچي نميگفت هنوز داشتم ميلرزيدم من-سامي خيلي بيشعوري يه بار جونمو نجات ميدي يه بارم تا مرز مردن منو ميبري تعادل رواني نداري
سامي منو همونجور كه تو بقلش بودم برد تو اتاق منو گذاشت رو تختو خودشم كنارم دراز كشيدو دوباره كشيدتم تو بقلش با اينكه اغوششش گرم بود با اينكه حرفاش ذوبم ميكرد با اينكه بوسه هاش رو موهام مثل اين بود كه مهر داغ ميزارن رو موهام ولي هنوز ميلرزيدم ميترسيدمو ميلرزيدم حتي بيشتر از قبل حالا ديگه دندونامم بهم ميخورد
سامي-نفسم خوبي؟
-سامي سردمه
منو بيشتر به خودش فشار داد
سامي-خانومي توكه انقدر ضعيف نبودي
من-از صدقه سر تو ودوستات ببين به چه روزي افتادم
ديدم هيچي نميگه سرما بلند كردمو چشمام تو چشماش قفل شد نميدونم تو چشماش چي بود كه يه باره كل لرز بدنم از بين رفت ديگه سردم نبود گرم بودم گرم گرم از بيرونو داخل بدنم گر گرفتم هر كاري كردم نگامو ازش بگيرم نشد كه نشد كليد قفلش دست ساميار بود كه اونم حالا حالا ها نميخواست اين قفلو باز كنه يه چيزي رو با چشماش بهم هديه داد كه يه حسي از درونم گفت اين هديه رو هيچ وقت نميتوني پس بدي هيچ وقت با صداي در سامير نگاشو ازم گرفتو با كيلدش قفلو باز كرد
سامي-بله؟
شقايق-ساميار نفس حالش خوبه
من-اره خوبم
شقايق-پس بياييد پايين
من-باشه
از تو بقل سامي در اومدمو گفتم
-بيا بريم پايين سامي
داشتم ميرفتم سمت در كه دستمو گرفت
سامي-با اين وضع
وبا دستش به لباسام اشاره كرد خاك عالم من يه ساعت با اين لباسا تو بقل اين بودم گونه هام داغ شد صد در صد قرمز شد
سامي-حالا نميخواد خجالت بكشي بجاش بيا برو از تو كمدت يه لباس بردار بپوش اين كه نيم مترم پارچه نبرده همشم پاره پوره است
بعدم زير لب گفت فسقلي يه اخم بهش ردمو دستمو زدم به كمرم اصلا خجالت نداره كه سامي شوهرمه شوهرمه دوباره گر گرفتم
سامي-حالا چرا اخم ميكني
من-ميشه بگي من چه جوري جلوي تو لباس عوض كنم
سامي-اها يعني من اصلا تو رو نديدم پس شبا عمه ي منو نصفه شبي ميره تاب شلوارك ميپوشه
اخه با تيشرتو شلوار راحتي خوابم نميبرد شبا كه مطمئن ميشدم سامي خوابه ميرفتم تاپ شلوارك ميپوشيدم بعدشم پتو رو تا سرم ميكشيدم بالا كه نصفه شبي بلند شد نبينتم صبح هم زودتر ازش بلند ميشدم
من- واقعا كه بي ادبي اصلا تو از كجا ميفهمي؟
سامي-به من چه تو توخواب شلنگ تخته هوا ميكني اخه بدبخت اگه من به عادتم شبا بلند نشم برم اب بخورم كي دوباره روت پتو بندازه تا سرما نخوري؟
من-خجالت بكش يكم
ساميار-شرمنده مداد رنگي ندارم وگرنه برات ميكشيدم
من-لاقل رو تو اونور كن
سامي روشو اونور كردو منم يه شلوار جين ليمويي با تيشرت سفيد پوشيدمو با هم رفتيم پيش بچه ها....

شقايق

نفس و ساميار هم اومدن پايين .....
اوووف فكر كنم يه چيزايي بينشون رخ داده چون نفس سرخه و ساميارم لبخند رو لبشه!(چقدر تو منحرفي شقايق!) خو راست ميگم ديگه!!!
به ميلاد نگاه كردم و رفتم پيشش و دستمو دور بازوش حلقه كردم و گفتم:
ـ تو بگو!!!!
ميلاد خنديد و گفت:
ـ دخترا به پينشهاد شقايق براي اينكه از دلتون درآريم ميخوايم ببريمتون!!!
ميشا با شوق گفت:
ـ شهربازي!
با اين حرفش از خنده غش كرديم!!!
من: خب پس زود بخوابيد فردا ميريم!!!!
سريع رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض كردم و دستشويي هم رفتم و با كله رفتم تو اتاق نفس اينا .........
ميشا تو رخت خواب بود و داشت چرت و پرت ميگفت نفسم كنارش و يه جاهم براي من پهن كرده بودن....
پريدم رو رخت خواب و بالش رو پرت كردم سمت نفس و گفتم:
ـ خب اول تو بگو چه غلطي كردي تو اتاق بعدشم ميشا بگه!
ميشا: خودت چي؟!
من: بينيم بابا! از اين ميلاد هيچ بخاري بلند نميشه!
و هرسه زديم زير خنده........
نفس تعريف كرد كه چه كاراي چيزداري كرده بعد نوبت ميشا رسيد......
ميشا: ببين.... اصن نميدوني كه! اولش بغلم كرد بعد.........
بعد يهو ميشا سرخ شد!
من زدم تو سرش و گفتم:
ـ تو حلقمي هيچ وقت خب بقيه اش!
ميشا: خيلي خب بابا! داشتيم از اون كارا ميكرديم كه تو اون فيلمه بود كه صداي نحس تو همه چيرو خراب كرد شقي!!!!
خنده اي كردم و گفتم:
ـ حقته .... ميبيني چه بي چشم و روئه نفس؟! بدشم نميومد!
نفس خنديد و گفت:
ـ خب حالا! بكپيد ديگه بقيش واسه فردا!
**********************************
صبح كه بيدار شدم ديدم هنوز نفس و ميشا خوابن و ميشا دستش تو حلق نفسه!!!!!
خنديدم و رفتم يه دوش گرفتم و رژ نفس رو برداشتم و زدم اما پشيمون شدم!
از بس قرمز بود شبيه دلقك شده بودم!
سريع يه حوله كه دمه دستم بود رو برداشتم و باهاش لبم رو پاك كردم!
به حولهه كه نگاه كردم تازه فهميدم چه گندي زدم!!!!!
وايي حولهه ماله ميشا بود!
سريع حوله هرو پرت كردم يه گوشه و لباس مرتب پوشيدم و يه رژ كمرنگ تر زدم و موهامو خشكيدم و نشستم رو تخت و يكي از كوسنارو برداشتم و باهاش زدم تو سر نفس و نفس پريد و گفت:
ـ چيكار ميكني ديوونه؟!
من: نفس مختو زدم شماره تو رد كن بياد!
نفس خنديد و گفت:
ـ ديوونه....
ميشا: چتونه شما دوتا؟!
من: وايي عامو چرا ايقد غر ميزني؟!(به لهجه شيرازي!!!!)
نفس: چيه كبكت خروس ميخونه؟!
من: خب معلومه ميخوايم بريم شهربازي!!!
نفس: شقايق؟!
من: جونم؟!
نفس: حالت خوبه؟ تب نداري؟!
من: چرا خب چيكار كنم كسل شدم بس كه خونه موندم!!
ميشا: راس ميگه ديگه من برم حموم....
رفت حموم و نفس هم رفت دستشويي پايين....
من داشتم به ناخنام لاك ميزدم كه ميشا اومد بيرون و من باديدن عصبانيتش و حوله اي كه دستش بود چشام چهارتا شد و گفتم:
ـ ميشووري؟!!!!!!!!
ميشا با تعجب گفت:
ـ چييي؟!
من: اممم! منظورم اينه كه ميشا چطوري؟ اين دوتا كلمه رو باهم تركيب كردم ميشا و چطوري! ميشه ميشووري!!!!!
خنديد و گفت:
ـ كم فك بزن اينو تو اينطوري كردي؟!
من با من و من:
ـ كي من؟! با مويي؟!
ميشا: ميكشمت شقايق، ميكشمت!!!
من: خودت رو كنترل كن عزيزم...
ميشا: عزيزم و درد!!!!!
من خنديدم و گفتم:
ـ بيخيال چيزي كه زياده حوله!
ميشا: خب پس خودت واسم ميخري عين همين!
من: باشه بابا حالا جوش نيار پوستت خراب ميشه!
ميشا(با داد): شقايق!
نفس: چتونه شما دوتا؟
ميشا همه چيرو توضيح داد و نفس هم به زور مارو آماده كرد و خودشم آماده شد....
من تيپ كرم و قهوه اي زده بودم و خيلي جيگر شده بودم!!!!! نفس هم تيپ آبي زده ديگه بدتر يه جيگر ديگه هم اضافه شد.... ميشا هم تيپ ياسي زده بود كلا ميشه جيگر به توان 3!!!!
هرسه رفتيم پايين و من تازه يه چيزي يادم اومد و گفتم:
ـ ايي يادم رفت عطر بزنم!!!
نفس و ميشا صداشون دراومد اما من توجهي نكردم و رفتم با عطر مورد علاقه ام دوش گرفتم!

ميشا

شقايق رفت عطربزنه منونفسم مونديم پايين..هنوزپسرانيومده بودن.بعدازده دقيقه پسراهم اومدن..اولين چيزي كه توجهمو جلب كردهيكل اتردين تواون لباسه جذبي كه پوشيده بود اونم داشت باتحسين منو نگاه ميكرد ولي چون كه هنوزم بابت ديشب ازش ناراحت بودم پشت چشمي براش نازك كردم كه بفهمه وهمينطورم شد..ساعت10بودكه ازخونه زديم بيرون مادختراباماشين نفس وپسراهم يباماشين اتردين..داشتم سوارماشين ميشدم كه اتردين صدام كردولي محلش ندادمو سوارشدم..مثل هميشه شقي دوش گرفته بود..باغرغراي من شيشه رودادن پايين كه بو بره بيرون كه من سردردگرفته بودم..توراه كلي ازدست اين شقي خنديديم..وقتي رسيديم شهربازي رفتيم توپاركينگ ماشينارو كنارهم پارك كرديم وپياده شديم...ازپاركينگ كه اومديم بيرون به هرحال 3تادخترجيگربوديمو همه نگامون ميكردن پسراهم عصبي شدن هركي رفت پيش مثلازنش وايسادودستشوگرفت تودستش..اتردين اومددستمو بگيره كه نذاشتم اونم به زوردستمومحكم گرفت وازلاي دندوناش گفت:
اتردين:ميشالجبازي نكن ميبيني كه همه چه جوري نگات ميكنن..
من:نه نميبينم گفتم ولم كن..
بعدم دستموازدستش دراوردمو سريع رفتم كنارميلادوشقي اون يكي دسته ميلادومن گرفتم كه ميلادخنده اش گرفتوگفت:
ميلاد:ميشامگه خودت شوهرنداري اينجوري من شبيه اين ماماناكه دست بچه هاشونوميگيرن شدم...
بعدم باصداي بلندي خنديد.منم يكدونه زدم به بازوشوگفتم:
من:اول اين كه نيشتوببندازخداتم باشه..دوم اين كه شوي من بيشترشبيه زبل خانه تا شوهر...
راستش من باميلادبيشترازساميارهال ميكردم اخه مثل سامياريك كوه يخ نبود..
داشتم همينجوري ميخنديدم كه سك اس از اتردين اومد كه نوشته بود:ميشااگه بابت ديشب ناراحتي ببخشيداخه من كه عذرخواهي كردم...
ازاونجايي كه منم يكم زيادي دلرحمم دست ميلادو ول كردم دويدم پيش اتردينو دستشوگرفتم كه باعث شد ميلادوشقي بهم بخندن..بالاخره رسيديم به شهربازيوخيلي اس بود..همه وايساده بوديم كه من رو به نفس وشقي گفتم:
من:بچه هايادتونه يك زماني چهقدرميرفتيم پارك ارم..
نفسوشقي باهم گفتن:اره يادش بهخير
من:يك زماني مثل دلار رو بورس بوديم الان روپيه هم نيستيم..
بااين حرفم همه خنديدن..اول رفتيم سوارترن شيم..رفتيم 6تابليط گرفتيم سوارشديم...
منو اتردين جلوبوديم بعدميلادوشقي بعدم نفسوسامي...من كه گرخيده بودماجيغ ميكشيدم درحدبنز..اين سرپايينياروهمچين جيغ ميكشيدم كه نگو..بعدكه اومديم پايين من كه گيجي ويجي ميرفتم شقايقو نفسم همينجوري بودن..ميلادبه ماميخنديدوميگفت:
ميلاد:اخه شماكه جنبه نداريدچراسوارميشيد..
من:نه خيرم ماواسه پارك ارموسوارشديم اين كه ديگه چيزي نيست..
ميلاد:بله كاملامشخصه..
بعدازسوارشدن نصفه وسايل بالاخره قصدرفتن كرديم..

برگشتني هم نفسو ساميارباماشين نفس رفتن ما4نفرم باماشين اتردين..توراه برگشت سامي خيلي تندميرفت اتردينم هي ميگفت
اتردين:اين چرا انقدرتندميره؟
من:اخه عجله داره ميخواد زودبرسه خونه..شقايق اي كاش مابانفس ميرفتيم نكنه نفسوبدزده..
بعدم خنديدم.اتردينم يدونه زدنوك بينيموگفت
اتردين:هي خانم داداشه ماروايستگاه نكن..
من:ايستگاه هست..
اتردين:ا.باشه..
ميلادوشقي هم ازدست حرف من خنده اشون گرفته بودميخنديدن..وسط راه نفس اس داد:ميشامنوسامي ميريم لباس بخريم شمابريدخونه.
به محض اين كه اينوخوندم يكدونه زدم رولپم گفتم
من:واي بچه ام ازدست رفت..
اتردين:كي؟؟چي شده؟؟
من:ديدي گفتم.مخ دوستموزدبرن خريدكنن بعدم ازاونجا ميدزدتش.
يهوهمه خنديدن..اتردين درحالي كه ميخنديدگفت:
اتردين:ميشاخيلي ديونه اي..فكركنم تاثيرفيلم ديشبه..چراانقدرگانگستري فكرميكني؟؟
من:خب چيكاركنم.من به اين سامياراعتمادندارم..
تاخونه ديگه كسي حرفي نزد.وقتي رفتيم توخونه اتردين رفت تواتاقو صدام كرد..
رفتم تواتاق
من:بله؟
اتردين دستاشوبرام بازكردو گفت:
اتردين:بياببينم كوچولو
من كه خيلي بدم ميادبهم بگن كوچولوگفتم
من:قربون توبابابزرگ..
اتردين اومدبغلم كردگفت
اتردين:خانم كوچولوي من هنوز ازدستم ناراحته؟؟
من كه دوست داشتم خودمو براش لوس كنم گفتم
من:ارهههه
اتردين موهاموبوس كردورفت ازتوكمديك جعبه ي خوشگل دراورد داددستمو گفت
اتردين:حالاميبخشي؟؟
من كپ كرده بودم
من:واسه منه؟؟
اتردين:پ ن پ براي دخترهمسايه اس..
پريدم بغلش گفتم:
من:خيلي باحالي اتردين...
اونم منو بغل كردو گفت:مثل اين بچه هاكه بهشون اب نبات ميدي خوشحال ميشن شدي..
من:خب مگه چيه..
بعدم جعبه روبازكردم يك عطرچنل بود!!كلي ذوق مرگ شدم..
اتردين:ديدم هرروزدوش ميگيري باعطرگفت برات يكدونه بگيرم..
من:واي مرسي..اينو كي گرفتي؟؟
اتردين:ديگه.ديگه..
گونه اشوبوس كردم گفتم
من:ممنون..اگه ديگه كاري نداري من برم.
اتردين:نه فقط بخشيدي ديگه؟
من:روش فكرميكنم..
اتردين خنديدومن ازاتاق اومدم بيرون خيلي جالب بود كه باكوچيك ترين توجه اي ازش بال درمياوردم...تاحالابه كسي اين حسونداشتم.ولي نميخواستم حالا حالاها اين حسمو روكنم اول اون بايد پاپيش ميذاشت..
داشتم همينجوري فكرميكردم كه شقي گفت
شقي:اوه عطرچي ميگه؟؟
من:ميگه فضولي موقوف..
باهم رفتيم تواتاقو داشتيم باهم حرف ميزديم كه گوشيم زنگ خورد
من:واييييي
شقي:كيه..
من:ارش..
بدوازاتاق رفتم بيرون واتردينو صداكردم اونم بدو بدواومد
اتردين:بله؟
من:اتردين دوباره اين ارش زنگ زد..
اتردين كه تابلوعصبي شده گفت:
اتردين:بده من درستش ميكنم..
گوشيوجواب داد.
اتردين:بله؟؟
-----------
-فكركنم گفتم ديگه تماس نگرفتيدنه؟؟
-------------
-گفتم كه دوست پسرشم ديگه زنگ نزن..
-------------
-ههه توكي هستي كه من بخوام تورورنگ كنم؟
------------
يكهو نميدونم چي گفت كه رنگ اتردين پريدوبه من خيلي بدنگاه كرد..سريع گوشيوقطع كردو سريع گوشيودادبهمو رفت هرچي هم صداش كردم جواب نداد.
باحالي خراب رفتم تواتاقوافتادم روتخت..خداميدونه چه دروغي ارش به اتردين گفته..بااين فكرفقط اشك بودكه نصيبم شد...ديگه اعصابم خوردشدزنگ زدم به ارش.
ارش:بله؟؟
من:تو چي به اتردين گفتي عوضي؟؟
خنديدوگفت
-عزيزم جوش نخورفقط ازشيطنتامون گفتم..
من:عوضي اشغال چرادروغ ميگي من باتوچيكاردارم اخه؟؟
گوشيوقطع كردم وشروع كردم به گريه باصداي بلند...ديگه طاقت نداشتم دادزدم
من:خداااااا..اخه من اصلادستم به اون كثافت نخورده..خداخودت كمكم كن..
شقي پريدتواتاق.
شقي:ميشاچي شده؟؟چه خبره؟؟
من كه فقط گريه ميكردم..ساميونفسم همون موقع رسيدن ونفس بدوبدو اومدطرفم..
نفس:ميشايي چي شده؟؟
شقي:منم پرسيدم جواب نداد.
نفس دويدبيرون..چندلحظه بعدصداي دادوفرياد اتردين بلندشد
اتردين:ديگه نميخوام اسم اون كثافتوبشنوم..شايدچون لورفته داره گريه ميكنه
نفس:چي لورفته اتردين؟؟درست حرف بزن..
ديگه صدايي نميشنيدم.خيلي سخته به خاطر كاري كه نكردي تنبيه بشي.مخصوصابراي من كه اتردينو دوست دارم..خداخودت كمكم كن..

وقتي چشمامو بازكردم همه بالاسرم بودن به جز اتردين..دلم گرفت خيلي زياد.خيلي سخته همه نگرانت باشن به جزكسي كه دوستش داري.البته هنوزم مطمئن نيستم اين حس دوست داشتنه ياعادت به هرحال من حمايت اونوميخوام..نفس كه چشماي پرازاشك منوديدگفت
نفس:ميشايي عزيزم چراگريه ميكني؟؟به خاطريك حرف كه همه ميدونيم دروغه؟
من:چه فايده داره اصل كاري كه باوركرده..
ميلاد:اصل كاري منظورت اتردينه شيطون؟؟
بااين حرفه ميلادديگه نتونستم جلوي خودموبگيرمواشكام شروع كردن به باريدن.ساميارونفسوشقي باغرغرميلادوازاتاق انداختن بيرون.ميدونستم به خاطراين كه مابخنديم اين حرفوزده.شايداگه وقت ديگه اي بود ميخنديدم ولي الان فقط اشكه كه نصيبم ميشه..
ساميار:ميشاميخواي بگم پدره يارو دربيارن؟؟
ازساميار اين حرفابعيدبود!!عجيب!!!!شايدچون ميدونست اين يك تهمته خيلي بزرگه دلش برام سوخته..
من:ممنون نميخوادمهم نيست..
بعدم بلندشدمازاتاق برم بيرون.من بيشتربه خاطراين ناراحت بودم كه بهم تهمت زدنو اون اترديني كه ميگفت من مثل خواهرش ميمونم باوركرده..خيلي بي معرفته..ازاتاق رفتم بيرون كه ديدم اتردين رومبل نشسته دارهtvنگاه ميكنه..ميخواستم بهش نشون بدم اگه من براي اون مهم نيستم اونم براي من مهم نيست.به خاطرهمين خودمو زدم به بي خياليو بدون اين كه بهش نگاه كنم رفتم تواشپزخونه.. شيرداغ كردم ويكمم توش عسل ريختم هميشه مامانم برام شيرعسل درست ميكرد..يهويادمامان بابام افتادم زنگ زدم خونه..بعداز4تابوق برداشت.صداي مامانم توگوشي پيچيد.
مامانم:بله؟
من:الهي قربونه اون صدات بشم سلام ماماني.
مامانم يك جيغ كشيدوگفت
مامانم:سلام عزيزم چه طوري؟؟يك وقت به مازنگ نزنيا...
-ا مامان باوركن كارداشتم وگرنه حتمازنگ ميزدم...
-خب حالابگوببينم جات خوبه راحتي؟؟
تودلم گفتم اره انقدرخوبم كه نگو ولي نخواستم نگرانش كنم گفتم
-اره باباخونه است؟
-نه سركاره.زنگ بزن به گوشيش..
بعدازيكربع فك زدن بامامي قطع كردم.حالابعدابه باباحرف ميزنم..
شيرمو داشتم ميخوردم كه اتردين اومدتو اشپزخونه منم سريع شيرمو خوردم پاشدم ازاشپزخونه برم بيرون كه صداي اتردين اومد كه گفت:
اتردين:راستشوبگوديگه باهاش چيكارا كردي؟؟
من كه حرصم گرفته بود ميخواستم حرص اونم دربيارم گفتم:
من:كار كه زيادكرديم كدومشو بگم؟؟
اتردين يكهو قرمزشدگفت
اتردين:خيلي پروترازاوني هستي كه فكرشوميكردم..
من:هه ببين كي داره ازپرو بودن حرف ميزنه.كسي كه حرف يك يالغوزتراز خودشو باوركرده تواگه يكم عقل داشتي حرف اون مردتيكه روباورنميكردي...
اتردين:اون داره دروغ ميگه؟؟پس اون چه طوري جاي زخم پشتتم ميدونه؟؟ميگه كه يادگاريه منه..هان د بگوديگه لعنتي؟؟
من كه مات مونده بودم فكرنميكردم ارش انقدروقيح باشه..اون زخم وقتي بچه بودم باشيشه بريده..اونم حتماوقتي باهم يك عروسي قاطي رفته بودم چون بالاي سرشونمه لباسمم يكمي بازبوده ديده..خدانگاه كن بعضيا ازچه چيزايي استفاده ميكنن..اخه اون عروسيه داداشش بود اي كاش هيچوقت نميرفتم چون ازهمون جاهم بودكه ارش گيردادبهم..من درحالي كه اشك توچشمام جمع شده بود رفتم تواتاق..واي خداي من..ارش خدابگم چيكارت كنه كه بازندگيه من به همين راحتي بازي ميكني..تواگه عاشقم بودي همچين كاريونميكردي..

يكم كه گريه كردم اروم شدم.نفسوشقايقم اومدن تواتاق ميخواستن دلداريم بدن ولي گفتم
من:بچه هانيازي به دلداري نيست حالم خوبه تازه اگه هم اتردين باوركرده برام مهم نيست..
نفسوشقي هم كلي خوشحال شدن ولي اوناكه ازدل من خبرندارشتن..
شقي:حالابگوببينم چي بوددادبيدادميكرديد؟
منم كل ماجراروبراشون گفتم نفسوشقي عصبي شدنا.
نفس:مرتيكه ببين به چه چيزايي توجه ميكنه..
شقايق:من شقي نيستم اگه حالشونگيرم..
من:باباجوش نخوريد..
يكم بالب تابم وررفتم تاموقعي ناهار كه پسراصدامون كردن.خداييش اين پسرااشپزيشون خوبه ها...رفتيم ديديم يك غذايه عجق وجق درست كردن..تومايه هاي سالادماكاراني بود ولي يكم ازاون فراتر..ميلادكه ديدمن دارم باتعجب نگاه ميكنم گفت
ميلاد:بچه هااين يك غذاي من دراورديه..
من:پس خدابه خيركنه..
موقعي غذاخوردن سنگينيه نگاه يك نفروحس ميكردم ولي هروقت سرموبالامي اوردم تاببينم كيه همه داشتن غذاشونو ميخوردن!!! غذاموكه خوردم بانفس داشتيم درباره ي اين حرف ميزديم كه يكدور بريم خريدمن كفش بگيرم كه گوشيم زنگ خورد ارش بود.خواستم برم بدم به اتردين كه يادم اومد ديگه حمايت اونم ندارم..فقط ميمونديك نفر......بدورفتم سمت اتاق ميلاد در زدم پريدم تو ميلاد بدبخت كپ كرده بودا
من:داداش ميلاد بيااينو جواب بده..
ميلاد:اوه حالاشديم داداش ميلاد؟
من:ا مسخره حالا بيااينو جواب بده ارشه..
اخماش رفت توهم جواب داد..
ميلاد:بله؟
- ----------
-فرمايش؟به من بگيد؟من برادرشونم..
- ------------------
-فعلاكه داره.ديگه نبينم زنگ بزني.يكبار زندگيشوداغون كردي..
بعدم قطع كرد.ميلادگوشيوگرفت سمتم گفت
ميلاد:بيا.مطمئن باش اتردين خودش مياد ازت عذرخواهي ميكنه..
من:برام مهم نيست.اتردين ديگه براي من مرد حتي به عنوان يك برادر..
ميلاد:ازحرفي كه ميزني مطمئني؟
من:اره مطمئنم..
ميلاد:ولي من مطمئن نيستم چون چشمات اينو نميگن..
من:بي خي بابامن ميرم خريد
ميلاد:اوه ميشاشماچقدرميريدخريد...
من:دوست دارم به توچه؟؟
ميلاد:خب بروچي كاركنم..
باميلاد ازاتاق رفتيم بيرون قراربود فرداتفضلي بيادو ما دوباره بختبربشيم..البته من براي اتاقمون يك نقشه هايي دارم..

نفس

داشتم با شقايق حرف ميزدم كه ميشا گفت بريم اماده بشيم براي خريد
من-اوكي پس من برم اماده بشم
ميشا-تو رو خدا لفتش نديا زود اماده شو
در حالي كه سر تكون ميدادم رفتم تو اتاق سامي تكيه داده بود به پشتي تختو لب تابشم رو پاش بود خدا اين چرا انقدر جذابه خاك تو سرت نفس چشماتو درويش كن تو كه انقدر بي جنبه نبودي با يه بار بقل كردنو دو كلمه حرف انقدر نظرت راجبش عوض بشه رفتم سمت كمد كه لباسامو بردارم
من-چرا اومدي اينجا؟
سامي-اه نفس انقدر ضد حال نشو ديگه اون همه لباس برات گرفتم براي جبران تفضلي هم كه داره مياد منم خوشم نمياد تو اتاق ديگه اي بخوابم اصلا ميدوني چيه من به اين كاناپه عادت كردم رو تخت نمينوتم بخوابم
خندم گرفت
من-خب اجال نداره من دارم ميرم با دخترا خريد
سامي-شوخي ميكني تازه اون همه لباس خريديم با هم درضمن چه معني ميده دختر اين وقت شب بره خريد
من-به قول خودت ضد حال نشو ديگه خريد شب مزه ميده حال ميشا هم كه ديدي تعريفي نداره من نميدونم اين اتردين چرا انقدر عجوله خب ميومد ميگفت چي شنيده اين ميشا هم جواب ميداد ديگه
سامي-در هر صورت به ما ربطي نداره مشكل خودشونه دوست ندارم تو هم دخالت كني ولي من به بچه ها ميسپرم حال اين ارش رو بگيرن ميتوني شمارشو از ميشا بگيري؟
من-اره ولي سامي تو چرا اينجوريي حمايتات پنهانيه كمك كردنت حساسيتت راستش شخصيتت يكم برام گنگه
سامي-ما اينيم ديگه خوشم نمياد جار بزم آهايييييييي مردم من فلان كارو كردم بچه زرنگ بحثو عوض نكن شما اجازه نداري بري خريد
اه چه زود فهميد دارم بحثو عوض ميكنم
من-ميرم خوبشم ميرم
سام-با اجازه كي؟
من-خودم اجازه كسي رو احتياج ندارم
سامي بلند شد همچين با خونسردي رفت سمت در كه گفتم ميخواد ازش بره بيرون ولي به جاش درو قفل كرد كليدشم برداشت با همون خونسردي برگشت سرجاش
سامي-حالا اگه ميتوني برو كسي جلوتو نگرفته
من-با اجازه كي درو قفل كردي باز كن ببينم اين درو
سامي-نياز به اجازه كسي ندارم
لعنتي حرف خودمو به خودم پس ميده
من-حرف خودمو به خودم پس نده
سامي بي تفاوت نسبت به حضورم توي اتاق با لبتابش ور ميرفت
رفتم سمت درو دسگيرهرو چند بار بالا پايين كردم اه چرا باز نميشه
سامي-نشكنس قفله تا من نخوامم باز نميشه
من-خودم ميدونم قفله تو هم همين الان خيلي شيك ميايي اين درو باز ميكني تا صدامو بلند نكردم
سامي-اخه نه كه هي دسگيره رو ميكشيدي گفتم نديدي قفلش كردم من اون درو باز نميكنم حالا هر چقدر دلت ميخواد جيغ جيغ كن
هنوزم لحنش خونسرد بودو همين منو عصبي تر ميكرد به خاطر همين صدامو انداختم سرمو بلند بلند بچه ها رو صدا كردم يا به قول سامي شروع كردم به جيغ جيغ كردن
من-ميشاااااااااااااا شقاااااااااااااااااايق ميلااااااااااااد اترديييييييييين بيايد منو نجاااااااااااااات بدييييييييييد
همزمان با دادو فريادم مشتمو هم ميكوبيدم به در به دقيقه نكشيد كه صداشون از پشت در بلند شدو ين ساميار بيشعورم (نگا تو رو خدا تكليفم باخودمم مشخص نيست يه دقيقه ميگم بيشعور يه دقيقه ميگم جذاب به درك تقصير خودشه)همچين نگام ميكرد انگار داره فيلم سينمايي ميبينه
ميشا-نفس خوبي چيزي شده؟
شقايق- در چرا قفله؟
اتردين- سامي درو چرا قفل كردي پسر؟
ميلاد- نفس سامي چرا حرف نميزنيد؟
من-مگه شما محلت ميديد ادم حرف بزنه
صداي منو كه شنيدن انگار خيالشون راحت شد چيزي نيست
ميلاد-نفس سامي رو كشدي چرا صداش در نمياد؟

اتردين-ديدي بي داداش شديم ميلاد شقايق- حالا اگه كشديش بيا بيرون نترس به پليس لوت نميديم
ميشا- نفس تو كه انقدر پول داشتي ديگه چرا براي پولاي اين بدبخت نقشه كشيدي پس راسته كه ميگن اين پولدارا هر چي بيشتر داشته باشن بيشتر حرص مال ميزنن
هم خندم گرفته بود هم بيشتر عصبي شده بودم ساميارم چشماش ميخنديد از حرصم داد زدم
من-دو دقيقه حرف نزنيد نميگن لاليد بابا اين درو بسته نميزاره من بيام بيرون
ديدم نه صداشون در نمياد
من-چرا جواب نميديد بابا اين درو باز كنيد بيام بيرون
شقايق- خودت گفتي دو دقيقه حرف نزنيد
من-ما رو باش رو ديوار كي داريم يادگاري مينويسيم
سامي خنديدو گفت
-تا من نخوام تو از اينجا بيرون نميري
ديدم راهي نداره پس يه راه ديگه وارد شدم اخه ديگه صداي بچه ها هم نميومد خيلي نامردن بيشعورا فقط صداي اتردين اومد كه گفت بدبخت شديم بعدم كه ديگه اصلا صداشون نميومد رفتم سمت سامي شدم همون نفسي كه هيچ كس نميتونست در برارش مقاومت بكنه خم شدم روشو يكم لوندي و عشوه قاطي حركاتم كردم بيچاره كپ كرده بود و شوكش وقتي بيشتر شد كه دستمو ارومو نوازش گونه كشيدم رو گونش ببين تو رو خدا به خاطر بيرون رفتن از در چه كارا كه نبايد ميكردم ولي دست خودم نبود اگر اون افتاده بود رو لجو ميخواست حرفشو به كرسي بشونه چرا من نبايد اين كارو نكنم ميخواستم من برنده باشم نه اون خيره شدم تو چشماش كه حالا جاي خنديدن تو شوك بودن سعي كردم اون برقي رو كه همه ميگفتن چشماتو مثل يه گربه ميكنه تو چشمام بيارم فكر كنم موفق بودم چون ديگه حتي پلكم نميزد اروم سرمو نزديك تر بردمو گفتم
من-دلت مياد درو باز نكني؟
اب دهنشو قورت دادو هيچي نگفت فقط نگا كرد
با دستم همچنان گونشو نوازش ميكردم دست ازادمو بردم گذاشتم رويكي از دستاش كه رو لب تاب بودو لبتابشو بستم و با يه دست گذاشتمش كنار هنوز نگام تو نگاش بود بيشتر بهش نزديك شدم با نبودن لب تاب بهش نزديك تر ميشدم طوري كه حالا فاصله چشمامون اندازه چهار انگشت بود صدامو اروم تر كردمو كلماتو يكم كشيدم
من-ازت خواهش ميكنم درو باز كن
دونه هاي عرقو رو پيشونيش به وضوح ميديدم دوباره اب دهنشو قورت داد
سامي-اگه نري بيرون همين الان ميبرمت يه جايي كه از صدتا خريد كردن بهتر باشه
من-بعدش بهم بستني ميدي
لحنم شوخ بود و پر از شيطنت خوشم ميومد كه ضعف نشون داده
همون موقع صداي چرخش كليد اومدو در باز شد تا سرمو برگردوندم تفضلي رو ديدم خاك عالم ابروم رفت كه جلو اين از تفضلي بدتر بچه ها بودن كه چشمشون شده بود توپ تنيس
تفضلي-ببين نيومده چه منو ترسونديد كه قفل درشون خيلي وقته خراب ميخوان بيان بيرون به اينا كه دا
عشق به توان 6
عشق به توان 6

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman ماه من (20)

roman ماه من (20)

سميرا پشت به من كنار پنجره ايستاده بود و به بيرون نگاه مي كرد. با صداي در اتاق برگشت سمتم. با ياد آوري آبرو ريزياش چشم غره اي بهش رفتم و اومدم داخل. در و بستم و دستام پشتم گره كردم و تكيه دادم به درِ بسته.
از چهرۀ متفكرش و همينطور چشماش كه ريز شده بود مي شد فهميد كه خيلي جديِ. جديتي كه سميرا كمتر دچارش مي شد اما اگه اتفاق مي افتاد يعني خبريِ.
ـ من: مي شنوم.
با اين حرفم نيم نگاهي بهم انداخت و پردۀ اتاق رو ول كرد چند قدمي اومد نزديكتر و نشست رو تختم و گفت:
ـ مي خوام بي مقدمه برم سر اصل مطلب. البته مقدمه اي هم نمي خواد. بنظرِ من مازيار بي ارزش تر اين حرفاست كه بخوام اينجا بشينم وراجع بهش باهات بحث كنم.
ـ من: ببين سميرا دوستمي درست...
دستاش و آورد بالا و كلافه با چشمايي كه بسته بود و نفسايي كه كمي پر صداتر شده بود گفت:
ـ نمي خوام چيزي بشنونم مهتا. هيچي. الان مي خوام فقط تو بشنوي با گوشاي تيز و چشماي باز. كاري كه هيچوقت درست انجام ندادي . با گوشاي كر شنيدي و با چشاي بسته ديدي. يا نه شايدم فهميدي و خودت و زدي به كوچه علي چپ. اما اينبار مهتا... اينبار بدجوري خوردي به بن بست! پس فقط گوش كن.
قاطعيتي كه تو صداش بود باعث شد حرف نزنم و فقط به چيزي كه سميرا مي خواست بگه گوش بدم ...
ـ سميرا: خسته شدم بس كه راه و چاه نشونت دادم. تو كه عاقل و فهميده اي. تو كه ادعات مي شد چرا نمي خواي چشمات و باز كني؟ دختر عشقي كه انقدر درد و رنج داشته باشه كه عشق نيست. چرا انقدر راجع به مسائل احساسي كوته فكر و بي اراده شدي؟
اين احساساتت بي منطق و بچه گانه، بيشتر از اينكه هوسِ عاشقي و تو سرِ يه نفر بندازه آدم و دلسر مي كنه. باور كن از بس دق خوردنِ تو رو ديدم جرات نمي كنم به كسي نگاه كنم مي ترسم اين بلاها سرِ منم بياد.آخه دختر بنظرت مازيار چقدر مي تونه ارزش داشته باشه؟ اندازۀ داغون شدنِ روحت؟ يا اينجا نشستن به انتظار عشقي كه هيچوقت دركِ درستي از دوست داشتن نداشته؟ چرا اسم عشق و خراب مي كنيد؟
ـ ببين سميرا حرفاي تو براي من مهم نيست. ناراحت نشو لطفا، اما تو نمي توني من و بفهمي. من فقط يه چيزي و مي دونم مازيار عاشقِ منِ. اگه نبود مي رفت با يكي ديگه و انقدر براي رابطه داشتن با من مصر نمي شد و پا فشاري نمي كرد. بنظرت با اينهمه دختراي رنگ و وارنگ كه مي ميرن براي چشماي خوشرنگ و چهرۀ زيباش چرا بايد اصرارش رو من باشه.
براق شد طرفم و با حرص گفت:
ـ د آخه چقدر احمقي دختر. اون با يه نفر سير نميشه. اون دست رو هر دختري بزاره بايد صاحبش شه. نه واسه هميشه تا وقتي كه ازش سري شه حالا ده سال . يا ده روز مهم اينه كه خرِ موردِ نظر چقدر پا بده! حتما بايد با عكس و مدرك بايد بيام اينجا تا باورت شه عجب حروم...
حرفش و ادامه نداد و نفسش و سخت داد بيرون.
ـ سميرا: حتي فحش و ناسزا هم براش زياد. اين پسر اصلا آدم نيست.
چشمام و ريز كردم و با موشكافي نگاهش كردم. رفتم سمت تخت و نشستم كنارش.
ـ من: سميرا من اميدوارم اين حرفات فقط يه حرف باشه . نه گفته هايي كه از رو چيزيِ.
ـ آخه مگه فرقي هم داره براي تو؟
ـ من: اصلا تو چرا انقدر سنگِ من و به سينه مي زني؟ چه نفعي برات داره؟
ـ سميرا: متاسفم برات مهتا. دلم براي مادرت مي سوزه كه دختر كم عقلي مثل تو داره.
رو تخت جابه جا شد و انگشت اشارش و چند بار زد به شقيقم و در همون حال هم گفت:
ـ اين و تو ذهنت فرو كن. اگه اين چند سال تحملت كرد چون براش منفعت داشتي. گوشيت و راحت دادي بهش و خيلي راحت تر به مامانت دروغ گفتي دزدينش! كادوهاي آنچناني. تامينِ شارژ و سواري دادن با ماشينت. اما كدوم تولدت برات كادو خريده؟ حتما الان مي خواي بگي براي تو اين چيزا مهم نيست، آره؟ اين حرف و نزن چون هر دفعه تو اين دو سال كه من بودم برات كادو نخريد دلشكستگي تو چشات هويدا بود. اون حتي زحمت كندنِ يه شاخه گلِ كنارِ خيابونم برات نمي كشيد!
چند لحظه اي سكوت بينمون برقرار شد. اما سميرا كم تحمل تر از اين حرفا بود كلافه كنارم زانو زد و دستام و تو دستش گرفت و ادامه داد:
ـ سميرا: اگه بهت ثابت كنم هرزه تر از اين حرفاست قبول مي كني براي هميشه بزاريش كنار؟
با ترديد و پر از ترس سرم و تكون دادم.
ـ سميرا: نه نه اين كافي نيست. قول بده. قسم بخور.
ـ من: سميرا خواهش مي كنم قول ميدم.
گوشيش و از جيب بلوزش درآورد. دكمۀ لاكش و زد و گوشيش و مقابلم قرار داد. فكر نمي كردم انقدر سريع مدرك رو كنه.
آب دهنم و سخت قورت دادم و دستام و با ترديد بردم سمتِ گوشيِ سميرا و گوشي و تو دستام لمس كردم تا باور كنم كه اين حقيقتِ ...
ـ سميرا: فقط اين نيست! هر وقت حس كردي به اين عكس اعتماد داري بهم بگو!

ادامه دارد...



roman ماه من (20)
roman ماه من (20)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

اس ام اس

اس ام اس

مكالمه اي بين من و مادرم:
-مامان
- جونم
- داشتم ماست مي خوردم
- نوش جونت پسرم
- ريخت رو فرش
- كوفتو بخوري نكبت؛ خاك تو سرت....

 




چند وقت پيش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا كه
بزنه تو صورتم...!
منم يهو رفتم تو فاز هندي گفتم:
بزن بابا..!
بزن !
بزن بذار بفهمم كه پدر بالا سرمه...!
بزن كه بفهمم هنوز بي صاحاب نشدم...!
بزن بابا!
ودر نهايت ناباوري بابام زد تو گوشم
 

 



زنگ زدم پشتيباني ميگم: چرا سرعت اينترنتم كم شده؟
ميگه: چون كندي سرعت دارين!
گفتم اجرت با سيد الشهدا خيالم راحت شد، يه خانواده از نگراني در اوردي ! پس دليلش اينه! البته خودمم شك كرده بودم!

 

 

يه زماني توو مدرسه با دوستمون هماهنگ مي كرديم كه : تو اجازه بگير برو بيرون منم 2دقيقه ديگه ميام!
بعد معلم عقده اي مي گفت صبر كن تا دوستت بياد بعد برو.....
من كه حلالشون نمي كنم!!!!!

 



دست مخترع كولر درد نكنه چون:
اگه به ما بود الان
يا ميگفتيم مشيتِ خدا در اينه كه هوا گرم باشه و حتما يه حكمتي
هست،بايد تحمل كرد و نبايد تو كارِ خدا دخالت كرد!!
يا اينكه يه دعا ساخته بوديم و ميگفتيم بايد
روزي 70 بار از روش خوند تا خنك شد...!
اگرم ميخونديم و خنك نميشديم،ميگفتن با اخلاص نخونديو
فقط بنده هاي واقعي و با تقوا خنك ميشن ...

 



سلامتي پنگوئن كه يه ذره قد داره، اما بازم لاتي راه ميره ....
 

 


يادش به خير زماني كه راهنمايي بوديم يه دبير داشتيم هر موقع از دست ما عصباني ميشد ميگفت: گوساله ها خجالت بكشيد من جاي پدرتون هستم!

 


بزرگترين حرف هاي كينه توزانه با اين جمله توجيه ميشه : ” به خاطر خودت ميگم “
 

 



دقت كردين وقتي با ماشين هستيم
احساس ميكنيم گم شديم اول ضبط ماشين رو كم ميكنيم!!!

 


ديشب پشت چراغ قرمز يه دختره خشگل و ناز توي يه سانتافه بود ...
براش دست تكون دادم ، اونم همينكارو كرد و بوسم برام پرت كرد !
خلاصه عشق وصفا و صميميت .. خيلي خوشگل داشت پا ميداد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط تنها ايرادي كه داشت اين بود كه سنش حدودِ 4 يا 5 سال بود

 



هميشه يه احمقي پيدا ميشه كه ماشينشو جلوي پاركينگ خونه ت پارك كنه .. حتي اگه خونه نداشته باشي !!!

 



رفتم دنبالِ خواهرم از دانشگاه بيارمش
برگشتنه گشت بهمون گير داده ، ميگه خانوم كى باشن؟
منم با حالت عصبانى ميگم خواهرمه! مشكلى هست؟
بعد يهو خواهرم ميگه :
جناب سروان دروغ ميگه !!!
دوست دخترشم ؟؟؟؟
ميگم دروغ ميگه به خدا جناب سروان ؟
يارو هم مدارك ماشينُ گرفت گفت بيا كلانترى معلوم ميشه!!
به خواهرم ميگم مرض دارى مگه!!!!
ميگه بريم كلانترى بعد بابا اينا بيان دنبالمون مامورِ ضايع بشه يه ذره بخنديم؟؟؟

 



يه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم،
يه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خيلي تازه كاره!
همينجوري كه سرنگو گرفته بود توي دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:
"بسم الله الرحمن الرحيــــم"
منم كه كپ كرده بودم از ترسم گفتم:
"اشهد ان لا اله الا الله"!
هيچي ديگه...
انقدر خنديد كه نتونست آمپولو بزنه و خدارو شكر يكي ديگه اومد زد ..!

 



براي من سس نريز !!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(دكتر شريعتي در فلافلي)
 

 



هشت صبح راه ميافتم 8:30 ميرسم
هفت و نيم راه ميافتم 8:30 ميرسم
هفت راه ميافتم 8:30 ميرسم
شش راه ميافتم 8:30 ميرسم
نصفه شب راه ميافتم 8:30 ميرسم
از معجزات تهران اينه هر ساعتي راه بيوفتي بياي سر كار هشت و نيم ميرسي
 

 



تو مترو داري اس ام اس مي دي بايد بابغل دستيت حتمن مشورت كني !!
چون اونم در جريانه كامل...بالخره دوتا عقل بهتر كار مي كنه !!!
 

 



به منشيه ميگم برو تو پروگرام فايل , ميگه كامپيوترو روشن كنم ؟ ....نه , چند تا سوراخ پشت كيس گذاشتن , از اونجا سعي كن به ياري خدا وارد ميشي

 


متأسفانه يا خوشبختانه، نگاه كردن به پر شدن دانلود از نگاه كردن به منظره‌ي دشت‌هاي پيچيده در باد لذيذتر است

 



خلاصه ي شرايط و ضوابط گارانتي اجناس در ايران
.
.
.
.
.
.
.
به هر دليلي اگر خراب بشود شامل گارانتي نمي شود ..!

 


 

به غضنفر ميگن چرا خودكشي كردي؟ افسرده‌اي؟
ميگه نه بابا، خوبم، مي‌خواستم تو اوج خداحافظي كنم !
 

 


آيا ميدانستيد گونه اي از عنكبوت هاي ماده بعد از جفت گيري
نر هاي خود را ميخورند !؟
آنها تنها موجوداتي هستند كه فهميده اند ، شوهر به هيچ دردي نميخورد !
 

 



غضنفر ناراحت بوده
بهش ميگن چي شده ؟
ميگه : ملت زير پنجرشون گيتار ميزنن …
زير پنجره ما هم يه وانتي استارت ميزنه ، روشنم نميشه !
 

 



خدايا
هر دري رو خواستي ز حكمت ببندي
نزديكِ در يخچال ما نشو !
ممنون
 

 




همتون تنهايين … همراه اول دروغ ميگه !
“ايـرانسـل”
آيا ميدانيد
 

 



هيچ كادوي زشت و به درد نخوري دور انداخته نميشود،
فقط از خانه اي به خانه ديگر و از شخصي به شخص ديگر منتقل ميشود !

 

 



اي كاش بجاي دهنم، جاده ي زندگيم آسفالت ميشد !
(از سخنان قصار غضنفر)
 

 



با توجه به سير صعودي و پرشتاب قيمت لبنيات
اين روزها هر چه بيشتر گاو باشي ، بهتر است !
 

 


كاش مي اومدي حالم رو بهم بزني
خوشحالي‌هام ته نشين شده !
 

 



كلاْ افرادي كه ازدواج ميكنند دو دسته اند :
آنهايي كه از جانشان سير شدند و آنهايي كه قصد جان ديگري را دارند !
 

 



اين اشتباه من بود كه كار هاي تو رو با يه “ش” اضافه مي خوندم
تو به قلبم “عق ” زدي و من اونو “عشق” مي ديدم
تو براي دلم “ور” زدي و من اونو “شور” زدن دلت مي ديدم
تو اراجيفت رو “عر” مي زدي و من همه اونها رو”شعر” مي ديدم
تو ارزش يه “اه” رو هم نداشتي اما من تورو “شاه” مي ديدم !
 

 



شنيدين اين دختراي دم بخت ميگن: من قصد ازدواج ندارم؟
يكي نيست بهشون بگه آخه عزيز من!
ازدواج كه قصد نمي خواد!! خواستگار مي خواد كه تو نداري!


شنيدين اين پسراي دم بخت ميگن: من قصد ازدواج ندارم؟
يكي نيست بهشون بگه آخه عزيز من!
ازدواج كه قصد نمي خواد!! پول مي خواد كه تو نداري!

 

 



وقتي كسي به تو مي گويد: « كلا گفتم… » منظورش اين است كه
فلاني بي خيال جزئيات شو، گير نده. گـــــ* ــه خوردم
 

 



از مهمترين مزيتهاي زندگي در كانون گرم خانواده نسبت به زندگي مجردي
تقسيم پشه ها بين اعضاي خانواده است !
 

 



غضنفر ميخواست بره مكه ، تو خونه قرآن نداشتن
از زير كتاب علوم ردش كردن !


يارو ميره تو يك قهوه‌خونه، به قهوه‌چي ميگه: داش حال ميكني يك جك لري بگم؟! قهوه‌چيه ميگه: ببين ولك، من خودم لرم، اين يارو هم كه كنار دستت نشسته هم لره، درضمن قهرمان كشتيه. اوني كه رو ميز سمت چپ نشسته هم لره، درضمن معمولاٌ با خودش دو تا قمه داره. حالا هنوز ميخواي جك لري تعريف كني؟! يارو ميگه: نه والله، حوصله ندارم سه بار توضيح بدم
………………………………………….………………………………………….
سه تا خنگ رفته بودن ايستگاه راه‌آهن، تا ميرسن تو يهو قطار حركت ميكنه، اينها هم ميگذارن دنبال قطار حالا ندو كي بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختي، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه. خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه، يك بابايي بهش ميگه: آقاجان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه، واميستاديد با اون ميرفتيد. تركه نفس زنان ميگه: منم نميدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم
………………………………………….………………………………………….
به آبادانيه خبر ميدن كه بابات مرده، ميگه: آخ جون... از فردا تريپ مشكي با عينك دودي
………………………………………….………………………………………….
تو يك شهر حكومت نظامي بوده، يارو سروانه به سربازش ميگه كه تو اينجا كشيك بده، از هفت شب به بعد هركسي رو خيابون ديدي در جا بزنش. حرفش كه تموم ميشه، تا مياد بره سوار ماشينش شه، ميبينه صداي گلوله اومد. برميگرده ميبينه سربازه زده يك بدبختي رو كشته! داد ميزنه: احمق! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه ميگه: ايلده قربان اين يك آدرسي پرسيد كه عمراٌ تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد
………………………………………….………………………………………….
يكي ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته ؟! يارو هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ همون يكي ميگه بخاري! يارو كف مي‌كنه، ميگه: باباجان بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولي تابستونا چه جوري بالاي درخته ؟ باز هم همون يكي ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالاي درخت
………………………………………….………………………………………….
سيگاريه ميره لباس فروشي،‌ ميگه:‌ ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه:‌بله. طرف ميگه: بي‌زحمت دونخ بدين
………………………………………….………………………………………….
تركـــــه با چند تا فـــــارس نشسته بودن داشتن جوك مي‌گفتن، فارسا براي تركا جك ميگن، نوبت تركه كه ميشه،‌ تا مياد بگه: يه روز يه فارسي... همه بهش ميگن بشين بابا نميخواد بگي! دوباره يه دور ميزنه ميرسه به تركه، باز تا مياد بگه: يه روز يه فارسي... ميپرن وسط حرفش، نميذارن بگه. بار بعد كه نوبت ميرسه به تركه، ميگه: يه روز يه تركه داشته ميرفته با سر ميخوره زمين! همه فارسا ميخندن بعد تركه ميگه: ‌ولي وقتي بلندش ميكنن ميبينن فارس بوده
………………………………………….………………………………………….
لره توي اتوبوسِ تهران-خرم‌آباد نشسته بوده، ميره به راننده ميگه: آقاي راننده واسه كي داري رانندگي مي‌كني؟! اينا كه همه خوابن
………………………………………….………………………………………….
يه دانشمنده مثل من يه تيكه يخ گرفته بوده بالا، ‌داشته خيلي متفكرانه بهش نگاه مي‌كرده. رفيقش ازش ميپرسه: چيرو نگاه ميكني؟ طرف ميگه: ازش آب ميچيكه ولي معلوم نيست كجاش سوراخه
………………………………………….………………………………………….
زن تركه دو قلو ميزاد،‌ تركه ميره صورت حساب بيمارستان رو حساب كنه،‌ به يارو ميگه:‌ حاج آقا ارزون حساب كن هردوشو ببرم!

از راهنمايي هاي حيف نون به بچه اش


 
با هركس به اندازه ي شعورش برخورد كن
 


نه به اندازه ي شعورت  !
 
.
 
.
 
.
 
مناجات حيف نون :


 
خدايا مي شه ما رو امتحان كني

 

 

 ببيني جنبه پولدار شدنو داريم يا نه !؟
 
.
 
.
 
.
 
خسيسه به زنش ميگه امروز جون يه نفر رو نجات دادم


 
زنش ميگه مگه چيكار كردي ؟


 
ميگه به 1 فقير ده هزار تومان دادم

 

 

ديدم داره از خوشحالي ميميره ازش گرفتم !
 
.
 
.
 
.
 
باتوجه به نزديك شدن قيمت نان به سكه


 
بزودي ربع نان ، نيم نان ، تمام نان طرح قديم (برشته)


 
 تمام نان طرح جديد (دورخميري) عرضه ميگردد !
 
.
 
.
 
.
 
كلاغه ميگه قار قار
 
ننه ش ميگه زهرمار
 
باباش ميگه ولش كن
 
چادر سياه سرش كن
 
از خونه بيرونش كن !
 
(از شاعران گمنام دهه شصت)
 
.
 
.
 
.
 
طبق آخرين آمار
 


معروفترين برج دنيا
 


برج زهرمار است  كه بعضيها براي ديگران مي سازند !

از راهنمايي هاي حيف نون به بچه اش


 
با هركس به اندازه ي شعورش برخورد كن
 


نه به اندازه ي شعورت  !
 
.
 
.
 
.
 
مناجات حيف نون :


 
خدايا مي شه ما رو امتحان كني

 

 

 ببيني جنبه پولدار شدنو داريم يا نه !؟
 
.
 
.
 
.
 
خسيسه به زنش ميگه امروز جون يه نفر رو نجات دادم


 
زنش ميگه مگه چيكار كردي ؟


 
ميگه به 1 فقير ده هزار تومان دادم

 

 

ديدم داره از خوشحالي ميميره ازش گرفتم !
 
.
 
.
 
.
 
باتوجه به نزديك شدن قيمت نان به سكه


 
بزودي ربع نان ، نيم نان ، تمام نان طرح قديم (برشته)


 
 تمام نان طرح جديد (دورخميري) عرضه ميگردد !
 
.
 
.
 
.
 
كلاغه ميگه قار قار
 
ننه ش ميگه زهرمار
 
باباش ميگه ولش كن
 
چادر سياه سرش كن
 
از خونه بيرونش كن !
 
(از شاعران گمنام دهه شصت)
 
.
 
.
 
.
 
طبق آخرين آمار
 


معروفترين برج دنيا
 


برج زهرمار است  كه بعضيها براي ديگران مي سازند !

 

عشق من ، از وقتي رفتي خونه تاريكه ، چراغ خونه خاموشه …


آخه بگو لامصب فيوز رو واسه چي بردي ؟

 

.

.

 

.


يكي ميگفت : بايد از كنار مشكلات زندگي

 

 

 با سرعت عبور كني و بگي مييييگ ميييييگ !!!


اما انگار نمي دونست مشكلات نشستن رومون

 

 

و ميگن : انگوررررررري ، انگوررررررري !

.

.

.

.


سرعت اينترنت ارتباط مستقيم با دستشويي آدم داره !

 

 


وقتي جيش داري هم سرعت اينترنت خوبه هم مطالب جذاب ترن …

.

.

.

.

شونه آدم كه هيچي …

 


شونه تخم مرغم پيدا نميشه

 

 

 سرمونو بذاريم روش يه دل سير گريه كنيم !

و گذشته ميگفتن پزشك محرمه !


كم كم عكاس و فيلم بردار هم محرم شدن !


حالا هم كه دى جى و گروه موسيقى محرم شدن !


اينجور كه من فهميدم الان فقط داداشاى عروس و دوماد نامحرمن !

.

.

 

.

.

 

 

يه ضرب المثل چيني است ميگه : تا ايران هست بازيافت چرا ؟!

 

 

.

.


.

.

ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ BMW ۵۳۰ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻐﻠﻤﻮﻥ ،

 

 

 

ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﮕﯿﺮ !

 

 

ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺎﺷﯿﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺍﺭﻩ ؟

 

 

ﺒﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﻫﻢ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺭﻭ !!!

 

 

ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﻭﮐﯿﻠﯽ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ !

 

 

.

.


.

 

 

كلمه wc را به ۸۲۸۲ ارسال كنيد تا از خالي بودن

 

 

دستشويي خود آگاه شويد !قيمت ۷۵ ريال

 

 



اس ام اس
اس ام اس

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس متحرك دخترانه عينكي Girls Candy Glasses

عكس متحرك دخترانه عينكي Girls Candy Glasses

   

   

  

   

   

   

    

   

  

  

  



عكس متحرك دخترانه عينكي Girls Candy Glasses
عكس متحرك دخترانه عينكي Girls Candy Glasses

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://dvdmarket.zaminblog.com
آموزش بستن شال و روسری
آموزش جامع فوتبال منچستر
کارتون کوتلاس
کارتون چوبین