"فرياد"
پرهام از حموم بيرون اومد و با حوله موهاش رو خشك كرد:
- خداحافظ خانوم وحدتي.
پرهام بهم نزديك شد:
- مادرم بود؟
- اره.
- چي ميگفت؟
- آخر هفته رو بهم يادآوري ميكرد.
- مگه چه خبره؟
به چشماي براقش خيره شدم. يعني نميدونست آخر هفته پايان زندگي مشتركمونه؟ نميدونست فقط يه هفته تا تنهايي هام فاصله داره؟
- آخر هفته از اين خونه ميرم.
به طرف آشپرخونه رفتم. نميخواستم بدونم عكس العمل پرهام چيه. ولي نتونستم از صداي بلندش دوري كنم.
- پس بالاخره تموم شد.
كنار اپن رفتم و بهش نگاه كردم:
- اينقدر خوشحالي؟
- چرا نباشم؟ زندگيم داره از يكنواختي در مياد.
اي كاش ميدونستي من چقدر دوستت دارم. اي كاش جرئت داشتم بهت بگم عاشقتم. اي كاش اين غرور اجازه ميداد فرياد بزنم. اين غرور از خودخواهي نبود. اگه به پرهام ميگفتم دوستش دارم اون دوباره منو تحقير ميكرد و بهم ميگفت چطور يه دختر خيابوني به خودش اجازه ميده به من ابراز عشق كنه. براي همين غرورم نميذاشت بهش بگم چون نميخواستم توهين هاش رو بشنوم. ميدونم حتي اگه بهش بگم بازم منو از خودش دور ميكنه. با اين وجود حفظ شخصيتم حداقل كاري بود كه ازم برميومد.
اين روزها اعصاب پرهام بهم ريخته بود. ميگفت توي شركت مشكلي براش پيش اومده. دائم اخم هاش توي هم بود. كمتر باهام حرف ميزد.
- سيب پوست بگيرم؟
پرهام سرش رو بالا آورد و به من كه كنارش نشسته بودم نگاهي انداخت:
- نه.
- چرا؟
- ميل ندارم.
- بيا بگير يه گاز بزني ميلت مياد.
سيب رو به طرفش گرفتم اما پرهام با عصبانيت زد زير دستم و سيب پرت شد:
- ميگم نميخورم يهني نميخورم. سيب كه دختر نيست يه گاز بزنم ميلم بياد.
- چي شده پرهام چرا اينقدر تو همي؟
- به تو ربطي نداره پاشو از جلوي چشمام گمشو.
چرا اينطور حرف ميزد؟ يعني اونقدر مشكلاتش توي شركت زياده كه بخاطر يه سيب اينطور باهام دعوا ميگيره؟
بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. اين روز ها تحمل كردنش برام خيلي سخت تر شده بود. نه به خاطر اينكه ازش بدم بياد، به خاطر اينكه دوستش داشتم و چون اون منو نميخواست، نميخواستم ناراحتش كنم. فقط يه هفته مونده بود. براي پرهام كه فرقي نميكرد الان برم يا يه هفته ديگه. پس بهتره الان برم تا از دستم راحت بشه. اينطوري اعصابش راحت تره، اينطوري خوشحال تره و من خوشحاليشو ميخوام.
مانتوم رو پوشيدم و كيفم رو برداشتم. ميخواستم يه خورده از وسايل شخصيمو بردارم كه در باز شد و چهره ي غمگين پرهام توي چهارچوب در نقش بست:
- چيكار داري ميكني؟
دماغم رو بالا كشيدم و كيفم رو باز كردم. نميخواستم بهش نگاه كنم:
- ميخوام برم. اين يه هفته رو هم بي من زندگي كن. فكر كنم بي من بيشتر بهت خوشــ...
- بمون.
كيفم رو ول كردم و به چهره ي معصوم پرهام خيره شدم. چندثانيه بهد اشكي از چشمش روي گونه اش جاري شد. لب پايينم رو گاز گرفتم.
- تورو خدا بمون. اين چند روزه اعصابم بهم ريخته ست بمون و آرومم كن.
- پرهــ..
- ببخشيد باهات بد حرف زدم.
حتي اجازه نداد بهش چيزي بگم. رفت توي اتاقش و در روبست
خودمو روي تخت انداختم. اعصابم از خودم داغون بود. خداجون اين چه موجودي بود. فرياد چند دقيقه پيشش با اشك الانش با هم نميخورد. چيكار كنم؟ موندم توي دوراهي. نميدونم اونقدر دوستش دارم كه بمونم يا نه؟ اين آدم اصلا قابل پيشبيني نيست گاهي فكر ميكنم مثل كوه الانه كه رو سرم خراب بشه ولي مثل بارون آروم روي شونه هام ميباره. گاهي هم فكر ميكنم مثل نسيم از بين موهام رد ميشه و صورتم رو نوازش ميكنه ولي يهو مثل يه طوفان وحشيانه به طرفم مياد و به صورتم سيلي ميزنه. چيزي كه برام سخت بود اين بود كه من همه اش رو دوست داشتم. دوست داشتم مثل كوه سرم خراب بشه... مثل بارون روي شونه ام بباره، مثل نسيم صورتم رو نوازش كنه و با مثل طوفان آرامشم رو ازم بگيره...
خدا جون آرامش گرفته شده ازم رو بهم برگردون.
اين روزها كمتر باهام حرف ميزد بيشتر اوقات توي اتاقش بود. شركت هم كمتر ميرفت. اين سكوتش بيشتر نگرانم ميكرد. حاضر بودم سرم داد بزنه و خودشو خالي كنه ولي توي خودش نريزه...فردا جمعه بود وبايد از اين خونه ميرفتم و امشب شب آخري بود كه توي اين خونه بودم.
توي تاريكي اتاقم نشسته بودم و داشتم به گذشته فكر ميكردم به شب آخري كه توي خونه عباس آقا بودم، به كار كردنم توي شركت، زندگيم توي خونه ي عباس آقا...
پرهام وارد اتاق شد و برق رو روشن كرد:
- خوابيده بودي؟
بلند شدم و روي تختم نشستم.
- نه عزيزم بيدار بودم.
آروم بهم نزديك شد و روي لبه تخت نشست:
- به چي فكر ميكردي؟
سرم رو بالا آوردم و موهام رو جمع كردم و پشت بستم:
- پرهام... خواهش ميكنم امشب نه... نميخوام فردا كه نيستي دلتنگت بشم. نميخوام خاطرات شب آخري همش جلوي چشمم باشه.
پرهام لب پايينش رو گاز گرفت. انگار داشت جلوي حرف زدنش رو ميگرفت:
- باشه نگينم. امشب راحت بخواب. كاريت ندارم فقط...
به چشماي معصومش نگاه كردم تمنا ازش ميباريد...
- چي؟
- اجازه بده امشب پيشت بخوابم. {{يكي منوبگيره واي خدايا ...}}
دلم به حالش سوخت.. مثل بچه هايي ميموند كه از مامانشون خواهش ميكنن شب رو كنارشون بخوابن.
چشمام روبه نشونه تاييد بستم. بستم تا مثل بچه ذوق كنه كه اين اجازه رو بهش دادم .نميدونستم داره چيكار ميكنه. بعد چندثانيه دستاش روروي سرم حس كردم. چشمامو باز كردم و كليپسم رو باز كرد و موهام رو روي شونه هام ريخت.
كمي نزديك تر شد و منو توي آغوشش جاي داد سرم روروي سينه اش گذاشتم. مثل كتري اب جوش داغ بود قلبش هم داشت اون تو قلقل ميكرد. بدون اينكه بخوام ضربان قلبم با ضربان قلبش يكي شده بود.
دكمه بلوزش رو باز كردم و دستم رو آروم روي سينه اش كشيدم. دستام طاقت گرماي بدنش رو نداشت. اونم چونه اش رو به سرم زده بود و با دستاش كمرم رو نوازش ميكرد. اونقدر حرارت بدنش زياد بود كه اشكاي داغم روروي گونه هام حس نكردم... پرهام جان كاش اون غرورتو ميشكستي و حرف دلت رو ميزدي... حرفي كه اينطور داره توي سينه ات قلقل ميكنه. پرهام عزيزم كاش دستات براي هميشه مال من بود... كاش هيچكس جاي منو برات نگيره...
پرهام منو از خودش جدا كرد. سريع بلند شد و برق رو خاموش كرد. نميخواست چشماي خيسش رو ببينم نميخواست بدونم كه داره گريه ميكنه. {{آخي ... پسراگريه هم ميكنن ...}}
دوباره روي تخت دراز كشيد و دستاش روباز كرد. چشماش رو ازم قايم كرد اما نتونست صداي بغض گرفته اش رو ازم پنهون كنه:
- بيا خانومم... بيا اين شب آخري برام خانومي كن. برام ناز كن. ميخوام تا صبح نازتو بكشم
{{تاديروز ميگفت بشوصيغه دوستم حالا شده ... خانومم}}
روي زانوهام راه رفتم و خودم رو توي دستاي پر مهرش جادادم. اونقدر توي اين مدت لاغر شده بود كه وقتي دستاش رو به هم قلاب كرد، يه نفر ديگه هم توي آغوشش جا ميشد. محكم منو گرفته بود و فشار ميداد. با زبونش لبم رو خيس كرد و بعد زبونش رو روي گونه هام كشيد.
- گريه كردي خانومم؟
همين كه دهنم رو باز كردم تا جوابش رو بدم لبش رو به لبم چسبوند و حرفم رو خورد.
{{مثلاقراربودفقط پيشش بخوابه!!!!!!!!}}
صبح زود بيدار شدم و خونه رو تميز كردم. ساعت نه بود كه پرهام بيدار شد و رفت دوش بگيره. وقتي اومد من لباسم رو پوشيده بودم. با ديدن من غم بزرگي توي چشماش نقش بست. حوله رو از روي سرش برداشت و به كيفم نگاه كرد:
- فكر نميكردم كه تينقدر دقيق باشي كه بخواي سر سال بري.
بلند شدم و به طرفش رفتم و حوله رو به موهاش كشيدم. چشماي پف كردش نشون ميداد شب بدي رو گذرونده:
- ديشب نخوابيدي؟
- چرا خوابيدم. {{اي درد خوبگوديگه ...لال بشي ...هي ميخواد اين بدوه اون بدوه}}
پرهام بگو تو هم دوستم داري بگو به خاطر رفتن من ناراحتي، بگو شب بدي بود بگو...
- راستش نخوابيدم. ميخواستم در مورد يه چيز مهم تصميم بگيرم. در مورد شركته.
هنوز هم مغرور و شكست ناپذيري پرهام. كاش كمي از اون غرورت رو از دست ميدادي. كاش ميدونستي دلم چقدر شكسته...
- چي شد؟ تصميم گرفتي؟
- نه بايد بيشتر فكر كنم. راستي چرا وسايلت رو نميبري؟
- كدوم وسايل؟
- لباس هات.
- نميخوامشون. همه اش رو بريز دور. نميخوام خاطرات گذشته رو به يادم بياره.
- باشه.
سرم رو تكون دادم و كيفم رو روي دوشم گذاشتم:
- غذاي نهارت رو درست كردم.
- كجا ميري نگين؟
- شايد برم خونه ي قبليم رو دوباره از عباس آقا كرايه كنم.
براي چند لحظه نگاهمون به هم ثابت شد. هيچ كدوممون دوست نداشتيم اين سكوت شكسته بشه. تا اينكه پرهام سرش رئ پايين آورد:
- در مورد پيشنهادم فكر كردي؟
- كدوم پيشنهاد؟
آروم سرش رو بالا آورد و آب دهنش رو قورت داد:
- اينكه به صيغه دوستم در بياي؟
دستام ميلرزيد يعني اين حرف آخرش بود؟ چرا ميخواست خاطره بدي ازش داشته باشم؟ دلم داشت ميتركيد. دوست داشتم بهش بگم پرهام من دوستت دارم اونوقت تو بهم اين پيشنهاد رو ميدي؟ اگه دوستم نداشتي تا صبح منو توي آغوشش خوابوند؟ چرا گريه ميكرد؟
بدون هيچ كلامي برگشتم و ازش دور شدم و زير لب به آرامي گفتم خداحافظ...
از كنار پرهام تا كنار در فقط پنج قدم فاصله بود ولي من اونو تا ده قدم رفتم. اونقدر آروم اون مسير رو طي كردم تا پرهام يه حرفي بزنه ولي وقتي در رو باز كردم پرهام هم به آرامي گفت خداحافظ... ديگه مطمئن شدم كه دوستم نداره و نميخواد كنارش باشم.
در كه بسته شد زدم زير گريه. لب پايينم رو گاز گرفتم تا صدايي ازم در نياد. براي آخرين بار دستگيره رو توي دستام لمس كردم و رفتم. توي تمام مسير منتظر بودم كه پرهام بياد دنبالم و بگه برگرد براي هميشه. آخرين تصويري كه از پرهام توي نگاهم نقش بسته بود از جلوم دور نميشد
مثل ديوونه ها توي خيابون راه ميرفتم و كيفم رو روي زمين ميكشيدم. با اينكه خيلي از خونه ي پرهام دور شده بودم ولي هي برميگشتم و به مسيري كه طي كرده بودم نگاه ميكردم. هنوز منتظر بودم تا پرهام بياد دنبالم با اينكه ميدونستم ديگه نمياد. نميدونستم كجا دارم ميرم اصلا حواسم به خيابونا نبود. يهو به خودم اومدم ديدم توي كوچه عباس آقام. انگار هنوز اينجارو فراموش نكرده بودم. انگار پاهام هم ميدونستن من هيچ جايي رو جز اينجا ندارم. از دور عباس اقا رو ديدم كه جلوي مغازه اش روي چهار پايه نشسته بود. خجالت ميكشيدم نزديك بشم چي بايد بهش ميگفتم؟ ميگفتم طلاق گرفتم؟ اما من چند ماه پيش عكسامون رو به فرناز نشون داده بودم و گفته بودم كه با پرهام خيلي خوشبختم. اما حالا چي بگم؟ بگم چي باعث شد كه سرچند ماه اونقدر از هم متنفر بشيم كه طلاق بگيريم.
هر كاري كردم نتونستم جلوي پاهام رو بگيرم. اونا بر من مسلط شده بودن. وقتي متوجه شدم كه نگاهم با نگاه عباس آقا طلاقي پيدا كرده بود.
- سلام دخترم. خوبي؟
- مرسي عباس آقا.
- تنهايي؟
بي اختيار برگشتم و به دور وبرم نگاه كردم. براي يه لحظه فكر كردم شايد پرهام دنبالم اومده باشه. اما نه...
- اره تنهام.
- برو بالا نگين جان. راضيه خيلي خوشحال ميشه.
- چشم شما هم بياين... كارتون دارم.
عباس آقا دستاش رئ بهم زد تا خاكش بريزه:
- باشه الان ميام.
راضيه خانوم ديس ميوه رو رو به روم گذاشت:
- چرا تنها اومدي؟ شوهرت رو چرا نياوردي؟ كلبه ي فقيرانه ي ما رو قابــ...
- ما از هم جدا شديم.
حرف توي دهن راضيه خانوم خشكيد. عباس آقا دستش رو به پيشونيش زد و زير لب چيزي رو زمزمه كرد.
- هااا؟
سرم رو پايين انداختم. نميخواستم وقتي دارم دروغ ميگم توي چشاشون نگاه كنم. چشمايي كه به گردنم حق پدر و مادري داشتن.
- قرار بود عروسي بگيريم اما مادر پرهام زد زير همه چي.
- چرا؟
- چون منو دوست نداشت! ميگفت من بي پدر و مادرم اصل و نسب ندارم.
عباس آقا سرش رو بالا آورد و به راضيه خانوم نگاه كرد. داشتم با نگاهشون با هم حرف ميزدن.
- اومدم دوباره خونه تون رو ازتون كرايه كنم.
عباس آقا روي پاهاش جابه جاشد و نفسش رو بيرون داد:
- دخترم مااز خدامونه تورو دوباره زير بال و پرمون بگيريم اما...
راضيه خانوم جلوتر اومد و حرف شوهرش رو ادامه داد:
- اما دخترم ما اونجا رو به دوتا دانشجو كرايه داديم.
آب دهنم رو قورت دادم. آخرين اميدم هم به نااميدي تبديل شد.
- اما دخترم بيا پيش ما زندگي كن. منو عباس آقاييم و فرهاد. توي خونه مون براي يه نفر ديگه جا هست فكر ميكنيم تو فرناز مايي.
- نه ممنون.
رو به عباس آقا كردم. هنوز نگاهش ميلرزيد:
- عباس آقا با من مياين بريم خونه كرايه كنيم؟
- چشم دخترم ولي كاش پيش ما ميموندي!
صداي گريه راضيه خانوم منو از حرف زدن واداشت. نزديك تر رفتم و سرش رو توي آغوش گرفتم:
- چرا گريه ميكنين؟ به خدا من به سرنوشتم راضيم.
- ما راضي نيستيم دخترم... تو به خاطر فرناز زندگيتو خراب كردي.
نميئونستم از چي حرف ميزنن. مگه اونا از ماجرا خبر داشتن؟
عباس آقا عرق پيشونيش رو پاك كرد:
- فرناز اومده بود پيشمون. از خوشبختي تو برامون ميگفت... ميگفت كه عكساتون رو ديده و ميدونه كه خيلي خوشبختين.
ما هم بهش گفتيم تو خوشبختي تو مديون نگيني. پرسيد چرا؟ ما هم گفتيم پول جهازشو از تو قرض گرفته بوديم.
فرناز خيلي ناراحت شد بعد ماجراي بدهكاري تو به صاحب شركتت و پيشنهاد اون به تورو برامون گفت.
نگين تو به اون پول نياز داشتي چرا بهمون نگفتي؟
راضيه خانوم خودشو ازم جدا كرد و اشكشو پاك كرد:
- ما ميدونيم چون تو هيچ پولي نداشتي مجبور شدي ازدواج كني. بدون اينكه هيچ تحقيقي در مورد اونا بكني.
نفسم رو بيرون دادم. خوشحال بودم كه از ماجراي صيغه ي من خبري نداشتن. اونا فكر ميكردن من ازدواج كردم و حالا طلاق گرفتم.
- اشكالي نداره فرناز خوشبخت باشه من راضيم.
راضيه خانوم پيشونيم رو بوسيد:
- چقدر تو خوبي. ولي من نميدونم چطور اون دنيا جواب مادر و پدرت رو بدم و توي روشون نگاه كنم؟
پوزخندي زدم و به چشماي خيسش نگاه كردم. ميخواستم بگم هروقت پدر و مادرم رو ديدن سلام منم بهشون برسونين. من خودم ازشون ناراضيم. اونا بايد دستاتون رو ببوسن. حالا چه برسه بخوان طلبكار باشن.
- من راضيم. اونا منو ول كردن و گذاشتن سرنوشتم رو خودم رقم بزنم. پس هيچ حقي توي بخشيدن و نبخشيدن من و اطرافيانم ندارن.
- اينطور حرف نزن دختر. هرچي باشه پدر و مادرتن.
- منم بچشون بودم نبودم؟؟
عباس آقا بلند شد و به اتاق رفت. چند دقيقه بعد با پلاستيكي كه توي دستش بود به طرفم اومد:
- بيا دخترم اين سه ميليونه... بريم از بانك سه ميليون ديگه رو هم بگيريم.
- اول اينكه ممنون. اگه نياز دارين بمونه پيشتون. ثانيا شما پنج تومن بايد بدين نه شـــ...
- ما قول داده بوديم شش تومن.
- نه عباس اقا من نميخوام من ربا ندادم به شما.
- ربا چيه دختر؟ اينو ما خودمون با دل راضي داريم ميديم اگه نگيري به خدا حلالت نميكنم.
بلند شدم و كيفم رو برداشتم:
- بريم بانك منم بايد پول بردارم. اگه كاري ندارين الان بريم دنبال خونه.
عباس آقا پول رو برداشت و بلند شد:
- نه چه كاري؟ بريم.
- راضيه خانوم! اون دو تا پلاستيك كه امانتي پيشتون بود رو دارين هنوز؟
راضيه خانوم بلند شد و به طرف اتاق فرناز رفت:
- آره بيا... گذاشتم توي اتاق فرناز... ميبري با خودت؟
دنبالش رفتم. از كمد پلاستيك ها رو بيرون آورد. چادرم رو بيرون كشيدم و بوييدم. آروم گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود؟
- چي گفتي؟ ميبري؟
چادرم رو باز كردم و روي سرم گذاشتم.
- ميبرم ولي الان نه اول يه خونه پيدا كنم بعد يه آژانس ميفرستم بياد دنبالشون.
راضيه خانوم لبه ي چادرم رو توي دستش گرفت:
- چرا آژانس؟ خودم با عباس آقا ميارم نكنه نميخواي خونتو ياد بگيريم؟
لبخندي زدم و توي آغوشم فشردمش. خيلي وقت بود هيچ زني رو توي آغوش نگرفته بودم آخرين بار فكر كنم سپيده بود يا فرناز...
- قدمتون به روي چشم. خيلي دوستتون دارم
جاش يه خورده از خونه عباس آقا كوچيكتر بود اما گرونتر در اومد. اينجا رو هم با وسايلش رهن كردم. اينجور خونه ها براي دانشجو ها بود...
ساعت ده بود. اولين شبي بود كه دور از پرهام ميخوابيدم. دلم ميخواست كنارش باشم مثل ديشب فقط توي آغوشش بخوابم وبس...
يعني الان پرهام داشت چيكار ميكرد؟ اصلا به فكرم بود؟ دلش برام تنگ نشده بود؟ من كه دلم براش يه ذره شده. خدايا چطور بايد دووم بيارم؟ كمكم كن.
دم دماي صبح سوز سرما صورتم رو نوازش ميكرد خواستم روي بدن عريان پرهام پتو بكشم كه يادم اومد خيلي از پرهام دورم. اونقدري كه ديگه دستم بهش نميرسه. ديگه نميتونم صبح ها صورت خواب آلودش رو ببينم. چشمامو باز كردم. اينجا هم مثل خونه ي پرهام صبح هاش سوز داشت. حتما الان پرهام سردشه و كسي نيست كه پتو رو روي بدنش بكشه ولي اگه من نباشم پرهام ديگه ل - خ - ت نيست... پس سردشم نيست... دوباره چشمامو بستم.
صبح با صداي كوبيده شدن در بيدار شدم. اولين چيزي كه يادم اومد اين بود كه تمام شب خواب پرهام رو ديدم. يعني كي بود؟ ساعت روي ديوار عدد هشت رو نشون ميداد و اين يعني اينكه بايد بلند شم صبحونه آماده كنم براي پرهام... نه براي خودم...
هنوز كسي پشت در بود... با بي ميلي بلند شدم و به طرف در رفتم. صورت زيبا و خندان دختري توي چشمام نقش بست. دختري با موهاي بور...
- سلام عزيزم خواب بودي؟
چشمام رو مالوندم. هرچي فكر كردم كه اين كيه كه من عزيزشم چيزي يادم نيومد.
- برات صبحونه اوردم.
سيني توي دستش توجه ام رو جلب كرد. هنوز مات و مبهوت بودم.
- ببخشيد كه خودمو معرفي نكردم... من ريحانه ام دختر آقاي شيواني...
ابروهام رو در هم كشيدم ت ااقاي شيواني رو به ياد بيارم.
- بابا دختر صاحب خونتم.
- اها بيا تو...
- خدا رو شكر يه كلمه حرف زدي.
در رو با پاشنه پاش باز كرد و وارد اتاق شد. سيني رو روي كابينت گذاشت.
- ببينم تو همش روي زمين ميخوابي؟
در رو بستم و خواستم چيزي بگم كه دوباره ادامه داد:
- نگران نباش هر وقت مستاجرمون ميرن مادرم تمام وسايل اينجا روميشوره كثيف نيستن.
- اصلا منظورم اين نبود. راستش ديشب حوصله نداشتم تشك رو پهن كنم. فقط يه پتو روم كشيدم.
ريحانه سريع پتو رو تا كرد وروي تشك ها گذاشت:
- خب ول كن حالا برو صورتت رو بشور بيا صبحونه بخوريم. منم نخوردم. اومدم با هم بخوريم.
لبخندي بهش زدم و به طرف دستشويي كه توي حياط خلوت بود رفتم. ريحانه هم همونطور داشت حرف ميزد.
- راستش خونه داييم بودم. آخر شب پسرداييم منو آورد. آخه ما نامزديم. شب ها بايد منو بياره خونه مون. حتي اگه از نصف شب هم گذشته باشه. وقتي اومدم مادرم گفت يه مستاجر جديد آورديم.
معلوم بود دختر خوبيه ولي فقط يه خورده وراج بود. نميدونستم چطور بايد باهاش كنار بيام. ص.رتم رو با حوله خشك كردم.
- نگفتي دانشجويي؟
خواستم جوابش رو بدم كه دوباره شروع كرد به حرف زدن:
- بذار خودم حدس بزنم... دانشجوي سال آخر حسابداري؟ نه معماري؟ يا شايد فيزيك...
يهو چشماش رو باز كرد و ابروهاش رو بالا داد:
- واي نكنه دانشجوي پزشكي هستي؟ ميدوني من چند وقته احساس ميكنم پهلوهام درد ميكنه. ميترسم دكتر برم. مادر ميگــ...
- من دانشجو نيستم.
- اي... نكنه اين طرفا كار ميكني براي همين خونه گرفتي؟
- نه من از شوهرم جدا شدم اومدم خونه جدا گرفتم.
ابروهاش رو در هم كشيد و آهي كشيد:
- آخيش... چرا؟ دوستت نداشت؟ كتكت ميزد؟ منم هميشه ميترسم يه روزي محمد جواد منو كتك بزنه...
ديگه اعصابم از اين همه وراجي هاش خورد شده بود... خدا به داد نامزدش برسه... ولي دوستش داشتم. دختر دوست داشتني بود. علاوه براين زيبايي فوق العاده اي داشت.
- محمد جواد منو ناز بوي صدا ميكنه؟
- نازبوي؟
- آره يعني ريحان به گل ريحان نازبوي هم ميگن.
- چه اسم قشنگيه.
- قابل نداره راستي اسم تو چيه؟
- نگين.
- واي چه اسم قشنگي... هميشه از نگين خوشم ميومد. ميدوني به محمد جواد گفتم اسم دخترمون رو يا نگين بذاريم يا سما.
خنده ام گرفته بود. دخترك هنوز نامزده در مورد چه چيزهايي حرف ميزنه. سيني رو روي زمين گذاشتم.
- بيا بشين.
اروم رو به روم نشست و به چشمام خيره شد. از سكوتش تعجب كردم.
- چرا ساكت شدي؟
- بي سوادي؟
با حرفش پخي زدم زير خنده چه قيافه بامزه اي داشت انگار با گداها حرف ميزد.
- نه من فوق ديپلم مكانيكم...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه مثل بمب رو سرم خراب شد. راستش اول ترسيدم.
- جدي ميگي؟ منم مكانيكم سال آخر.
- خوبه موفق باشي
ساعت ده بود كه از اتاقم رفت بيرون. اونم فقط چون مادرش صداش كرد. سرم بوم بوم ميكرد از وراجي هاش خنده ام گرفته بود. با زبون ريزي هاش از زير زبونم كشيد كه چرا از شوهرم جدا شدم. وقتي گفتم مادر شوهرم باعث شده كلي بهش بد و بيراه گفت. صبح فردا محمد جواد اومده بود دنبالش تا برن بيرون. بيچاره يه پسر كم حرف و ساكت بود نميدونم چرا ريحانه رو انتخاب كرده بود. از وقتي كه اومد فقط سلام و احوال پرسي كرد ولي در عوضش ريحانه مخ همه رو خورد. مادر ريحانه ميگفت محمد جواد عاشق وراجي هاي ريحانه است ميگفت اگه ريحانه حرف نزنه، محمد جواد ديوونه ميشه. ميگفت صداي ريحانه رو توي گوشيش ضبط كرده و همش گوش ميده. ت.ي دلم گفتم خب اينم يه جور ديوونه ست ديگه.
پدر ريحانه منو توي يكي از شركت هاي دوستاش جا زد. منشي شده بودم. هنوز به پرهام فكر ميكردم هنوز شبها با روياش ميخوابيدم و صبح ها با خاطره هاش بيدار ميشدم. دل كندن ازش برام سخت بود. هركاري كه ميكردم خاطراتش به ذهنم ميومد. انگار شده بود ملكه ي ذهنم. دلم براي آغوش مهربونش تنگ شده بود و صداي مردونش...
با دستم ميله توي راهرو مترو رو گرفتم. به ايستگاه نزديك شده بوديم. وقتي مترو نگه داشته ميشد تمام مسافرها به طرف در خروجي ميرفتند بايد خودمو محكم نگه ميداشتم.
احساس كردم كسي چادرم رو ميكشه، سرم رئ پايين آوردم. دختر بچه كوچيكي كنارم ايستاده بود و چادرم رو ميكشيد:
- چيه عزيزم؟
دختر بچه لبخندي زد و به مادرش نگاه كرد. سرم رو كه بلند كردم متوجه نگاه هاي مردي شدم كه توي قسمت مردونه ايستاده بود و متعجبانه داشت منو نگاه ميكرد. انگار منو به يكي اشتباه گرفته بود. نگاهم رو ازش دزديدم و برگشتم ميترسيدم غرضي داشته باشه.
نگاه آشنايي داشت اما كجا ديده بودمش؟ نگاهش توي مغزم نفوذ كرده بود. با ايستادن قطار به سرعت پياده شدم. هنوز داشتم به اون چشماي گيرا فكر ميكردم. به اينكه كجا ديده بودمش. تمام چشم هايي كه تاحالا ديده بودم رو با چشماش تطبيق دادم هيچ كدومشون نبود حتما اشتباه گرفته بود.
قدم هام رو تند كردم تا از سالن دور بشم كه ناخداگاه صورت پرهام توي ذهنم نقش بست. صورت پرهام با چشماي با نفوذش. چشمايي كه دوباره ديدنش به دلم حسرت گذاشته بود حسرتي كه دو ساله داره ديوونم ميكنه.
با سرعت برگشتم تا دوباره اون چشم ها رو ببينم. تا مطمئن بشم كه اشتباه فكر كردم اما اون مرد داشت به طرفم ميدويد. لحظه اي شك نكردم چادرم رو جمع كردم و قدم هاي بلندي به طرفش برداشتم. وقتي كنار هم قرار گرفتيم هيچ چيزي بينمون رد و بدل نشد. من هنوز ترديد داشتم كه اين مردي كه رو به روم ايستاده همون پرهام دوسال پيشه.
اين مرد لاغر همون پرهام درشت هيكل بود؟ هموني كه وقتي در آغوشم ميگرفت بدن ظريفم توي هيكل درشتش گم ميشد؟ هموني كه شب آخري بدنش شد ميزبانم؟ هموني كه گرماي تنش هنوز برام قابل حسه؟
سكوتي كه بينمون نقش بسته بود قابل شكسته شدن نبود. ولي هيچ كدومموناين جرئت رو نداشتيم كه بشكونيمش. قطره اشكي از چشم پرهام سرازير شد و رد پاش رو توي موهاي پرپشت صورتش گم كرد.
چه اتفاقي براي پرهام افتاده بود؟ چرا اينطور اشفته بود؟ چرا...؟
- نگين باور كنم كه مثل هميشه رويا نيستي؟
چه صداي خش داري بود. انگار سالها بغض گلوش رو گرفته بود و اجازه حرف زدن رو ازش گرفته بود. انگار براي اولين بار بعد از سالها لب به سخن باز كرده بود. انگار لولاي فكش روغن كاري نشده بود.
- چيزي بگو تا باور كنم كنارم هستي تا باور كنم اين چشمها دروغ گفتن رو بلد نيست.
- چي شده پرهام؟
پرهام نفس عميقي كشيد و چشماش رو بست و زير لب چيزي رو زمزمه كرد. حتما داشت نذرش رو ادا ميكرد. چند تا صلوات نذر كرده بود تا دوباره منو ببينه؟
نگاهم هنوز روي لبهاش بود. باورش برام سخت بود كه اين مرد آشفته همونه كه توي تمام اين دوسال دلتنگي هام اجازه ندا به كس ديگه اي فكر كنم.
- كجا بودي نگين؟ چرا هيچ نشوني از خودت به جا نذاشتي؟ چرا سيم كارتت رو واگذار كردي؟ چرا دوستت سپيده ازت بي خبر بود؟
هيچ حرفي نميزدم هنوز شك و ترديد داشتم. شايد اين پرهام نبود و منو با كس ديگه اي اشتباه گرفته باشه ولي اون اسمم رو صدا زد. شايد با يه نگين ديگه اشتباه گرفته... واي نه...
- نگين كلي باهات حرف دارم.
- من بايد برم نميتونم پرهام.
- چرا سنگدلي ميكني؟ بعد دو سال تازه پيدات كردم نذار بيشتر از اين شكسته بشم.
هيچ جوابي براي چشماي معصومش نداشتم. راست ميگفت چرا سنگدلي ميكردم؟ واقعا نميدونم چرا اين رو بهش گفتم. چرا گفتم ميخوام برم در حالي كه دوست داشتم كنارش باشم. راستش باورش برام سخت بود كه اين پرهام باشه كه اينطور ازم خواهش ميكرد؟ خواهش ميكرد تا بيشتر كنارش باشم.
از ايستگاه مترو بيرون رفتيم . وارد اولين كافي شاپي شديم كه توي مسير بود. توي مسير حتي يه كلمه حرف نزديم فقط پرهام نگاهش رو ازم نميگرفت تا مبادا ازش دور بشم و منو گم كنه. عين بچه هايي كه دنبال مادرشون راه ميوفتن و چادرش رو ميگيرن تا مبادا گمش كنن.
پرهام دو تا قهوه سفارش داد:
- ازدواج كه نكردي؟
- نه.
سرش رو پايين انداخته بود و داشت با دستاش بازي ميكرد. انگار از حرفي كه ميخواست بزنه خجالت ميكشيد:
- صيغه چــ...
- نه.
- ببخشيد كه ازت پرسيدم.
- يادته همش ميگفتي بعد تو دوبــ...
- حرفام رو به رخم نكش.
- اما تو به رخم كشيدي.
سرم رو پايين آوردم. دوباره سكوتي بي جواب بينمون ايجاد شده بود. خداي من چرا اينطور باهاش حرف ميزدم. مگه پرهام عزيز دلم نبود؟ مگه براي ديدنش دو سال لحظه شماري نكردم؟ دو سال دعا نكردم؟
- نگين بگو كجا بودي؟ چيكار كردي؟ چرا توي اين شهر بزرگ هيچ نشوني ازت نبود؟
به صندلي تكيه دادم و نگاهم رو به چشماي خيسش دوختم:
- بعد از رفتن از خونه ات رفتم خونه عباس آقا ولي اونا خونه رو به دوتا دانشجو كرايه داده بودن. پولم رو بهم دادن و كلي عذر خواهي كردن. منم رفتم دنبال يه خونه ديگه. يه كار خوب پيدا كردم. خوب كه نه ولي ميتونست كمكم كنه. هيچ انگيزه اي براي ادامه زندگي نداشتم احساس ميكردم بودن و نبودنم توي دنيا براي كسي فرقي نميكنه. من و نازبوي هم رشته بوديم. دختر صاحب خونه ام رو ميگم اسمش ريحانه است. شوهرش بهش ميگفت نازبوي منم صداش ميكردم. اون بهم اين انگيزه رو داد تا دوباره درس بخونم.
ياد نازبوي افتادم چند ماهي بود كه نديده بودمش. سال پيش با محمد جواد عروسي كرد ورفت. هرچند ماه يه بار به مادرش اينا سر ميزد. دلم براي وراجي هاش تنگ شده بود.
- بعد منم تصميم گرفتم ادامه تحصيل بدم. همون سال جذب يكي از مراكر غير انتفاعي شدم و الان چند ماهي هست كه فارغ التحصيل شدم.
پرهام نگاه مهربونش رو بهم هديه داد. نگاهي كه هنوز منتظر بود تا حرف بزنم. منتظر بود از چيزي براش بگم كه نگفته بودم
- همين... يعني هيچ به فكرم نبودي؟ يعني مهرم از دلت رفت بيرون. نگو آره كه باور نميكنم اون همه عشقت نسبت به من يهو از دلت پاك شد.
پرهام چي ميخواست بشنوه؟ يعني ميخواست از دلتنگي هام براش بگم تا دوباره مسخره ام كنه. مگه اون اصلا از دلتنگي هام باخبر بود؟
- كي بهت گفته من عاشقت بودم؟
- دلم. نگين من ميدونستم عاشقمي. درسته هيچي نگفتي ولي كارات، حرف هات همه عشق و دلبتگي تو رو نسبت به من نشون ميداد.
پوزخندي زدم و دستي به پيشونيم كشيدم:
- براي همين تو هم دوستم داشتي؟ براي همين جواب عشق و علاقه ام رو ميدادي؟ اصلا براي چي اين حرف ها رو ميزني؟ چيو ميخواي ثابت كني؟ نكنه بازم ميخواي حرف هاي نيش دارت رو تحويلم بدي.
پرهام دستش رو جلوي دهنش گرفت:
- منو ببخش نگين كه با كارام آزارت دادم. كه نشد تو ازم يه خاطره خوش داشته باشي.
- پرهام تو منو خورد كردي. الام اومدي ميگي چطور عشقت يهو از دلم بيرون رفت؟ تو كنارم بودي و ديدي كه عشقت يهو رفت؟ تو ديدي كه يه شبه همه چيو فراموش كردم؟
پرهام تو نبودي تا ببيني كه عشقت چطور منو تا مرز جنون پيش برد. چطور منو از زندگي كردن ساقط كرد. شايد حرف زدن براي تو راحت باشه ولي هر لحظه اي كه به ذهنم مياد يادآور خاطرات تلخيه برام. شبهايي كه با نبودنت ساختم. با خاطراتت تا صبح هم صحبت شدم.
پرهام نگاهش رو به خيابون داد. به بچه اي كه گريه ميكرد، شايد مادرش رو گم كرده باشه:
- نگين تو توي خونه ام فرياد ميزدي كه دوستم داري فريادي از سكوت... نگين من اين فرياد ساكت تورو ميشنيدم اما توي اين دو سال من فريد زدم كه پشيمونم. فرياد زدم كه عشقت توي دلم هست ولي كسي نبود تا بشنوه. نگين تو نبودي تا بشنوي...
- تو ميشنيدي؟ اما رفتارت با من چيز ديگه اي رو بهم ميفهموند. من ميديدم كه روز به روز نفرتت ازم بيشتر ميشد يادت رفته وقتي بهت گفتم فقط يه هفته مونده تا از خونه ات برم براي هميشه، چقدر خوشحال شدي؟ شايد تو يادت بره ولي من همه اش توي ذهنم هست.
- چيزي كه بهم اجازه نميداد بهت عشق بورزم غروزم بود.
- غرور يا مادرت؟
- غرورم نگين... غرور اينكه به يه دختر بي اصل نسب دل ببندم. غرور اينكه بهت دل ببندم و تو بهم بي وفايي كني. اينكه حرف هاي مادرم درست از آب در بياد و من توي اين عشق شكست بخورم... اينكه من باشم و تو نباشي...
- اينكه به يه دختر خيابوني دل ببندي.
- نه نگين من به پاك بودنت ايمان داشتم.
- براي همين لحظه ي خداحافظي بي شرمانه توي چشمام نگاه كردي و به جاي ابراز علاقه، به جاي اينكه بهم بگي دوستت دارم اون پيشنهاد احمقانه رو دادي؟
پرهام لب پايينش رو گاز گرفت. از اينكه اينطور بازخواست شده بود ناراحت بود اما بايد جواب ميداد. هرچند گريه هايي كه من به خاطر حرف هاش كردم، درد هايي كه به خاطر زخم زبونهاش به دلم نشست با اين چيزها تسكين پيدا نميكرد.
- اون پيشنهاد همه اش دروغ بود. من اون روز اينو گفتم تا براي هميشه ازم دل بكني. تا بهت بفهمونم كه برام مهم نيستي ولي نگين.. اشتباه كردم چون نميدونستم اگه تو دل بكني من نميكنم. نميدونستم برام مهمي. فكر ميكردم اگه بري عشقت هم از دلم ميره ولي تنها رفتي و خاطره ها تو گذاشتي. گذاشتي تا منو ديوونه كنه. تا منو بياري توي خيابونها دنبال خودت بكشوني تا رسوام كني... تا به همه بفهموني لياقت عشقت رو ندارم. به همه بفهموني مه چه بلايي سر احساس دخترونت آوردم.
نگين بعد رفتنت هرجا كه فكرشو بكني دنبالت رفتم. شركت ذولفقاري، دوستت سپيده. ولي تو نبودي؟ وقتي ذولفقاري رو ديدم گفتم خاك بر سرت پرهام! كه اين مرد نگين رو دوست داشت و تو نداشتي.
- براي چي دنبالم ميگشتي؟ تا بودم برات ارزش نداشتم. ارزش نداشتم كه غرورت رو بشكني. اونوقت چطور تونستي غرورت رو زير پات بذاري؟
- غرورمو؟ نگين من فقط غرورمو زير پام نذاشتم من كارم به رسوايي كشيد.
حرف هاي پرهام برام قابل هضم نبود. چي باعث شده بود كه اينطور عوض بشه كه اينطور عاشقم بشه.
- دوستت سپيده ميگفت بهش گفتي قراره با هم ازدواج كنيم.
- اره بهش گفته بودم تا ديگه عذاب وجدان نداشته باشه.
- منم بهش گفتم قرار بود ازدواج كنيم ولي خود نگين نخواست نگفتم كه من بيرونت كردم.
- ممنون كه آبرومو حفظ كردي.
- نگين اي كاش تو عشقت رو به زبون مياوردي
- من زبون نياورده تو اونطوري رفتار ميكردي حالا چه برسه به اينكه به زبون بيارم
- اي كاش ميگفتي چون اونطوري برام راحتر بود كه عشقمو ابراز كنم.
- چون اونجوري غرور من شكسته ميشد و تو با منت عاشقم ميشدي.
پرهام سرش رو بين دستاش گرفت:
- قبول كن هردو مون اشتباه كرديم.
پرهام سرش رو بلند كرد و نگاهي به لباسم انداخت:
- چقدر چادر بهت مياد؟
- من هميشه چادري بودم فقط اون يه سالي كه با تو بودم چادرم رو برداشته بودم چون فكر ميكردم با كارم ارزش چادر رو ميارم پايين. فكر ميكردم با كارم حرمت زن چادري زير سئوال ميره.
- نگين مياي خونه ام؟
نگاه سنگيني به پرهام كردم. پرهام هم متوجه نگاهم شد. از اين پيشنهادش تعجب كردم.
- منظوري ندارم عزيزم كاريت ندارم من ايمان و اعتقادت رو قبول دارم. فقط خواستم بياي و زندگيمو ببيني كه بعد تو چه بلايي سرش اومده.
- تنها زندگي ميكني؟ منظورم...
- آره تنهام... چند ماه بعد رفتن تو مادرم زن ديگه اي رو به صيغه ام درآورد راستش خودمم خواستم. فكر ميكردم شايد اينطوري تو رو ازذهنم بيرون كنم. ولي نگين اون مثل تو پاك نبود مثل تو نجيب نبود. فقط براي من نبود. محرميت براش مهم نبود. شايد اون باعث شد تا بيشتر عاشقت بشم چون با بودن اون بيشتر نبودن رو احساس ميكردم. بيشتر احساس پشيموني ميكردم كه چرا قدرتو ندونستم و اينطور ساده از دستت دادم.
ولي باور كن نگين قسم ميخورم حتي يه بارم بهش نزديك نشدم هربار كه ميخواستم برم پيشش تو ميومدي جلوي چشمام تو مانعم ميشدي.
اون هم به همين خاطر تنهام گذاشت فقط دو هفته توي خونه ام موند. فكرت تموم زندگيمو پر كرده بود. اگه نبودي فكرت، نگاهت و عشقت پيشم بودن براي يه لحظه تنهام نذاشتن.
ديگه نتونست حرفهاش رو ادامه بده. بغض راه صداشو بسته بود. روي صندلي جابه جا شد و فنجون قهوه رو توي دستاش گرفت.
- نگفتي مياي يا نه؟
- ماشين كه نداري؟
- ماشين خونه ست. دوباره كمري مشكي گرفتم. هموني كه دوست داشتي ولي هيچ وقت سوارش نشدم. چون هر باز فكر ميكردم تو كنارم نشستي نميتونستم رانندگي كنم ميترسيدم تصادف كنم.
پرهام در رو باز كرد و كنار رفت:
- عزيزم قدم بذار تو جهنمي كه ساختم شايد با وجود تو دوباره بهشت بشه.
وارد خونه شدم چقدر بهم ريخته بود. خاطرات گذشته از جلوي چشمام رژه ميرفتن همه اومده بودن تا دوباره زنده شون كنم.
پرهام به طرف اتاقي رفت كه يكسال اونجا اتاقم بود. اتاقي كه توش گريه ميكردم و پرهام خنده هاي ازروي لذتش رو سر ميداد.
هيچ چيز تغيير نكرده بود حتي رو تختيم.
- مادرم ازم خواست تمام وسايلت رو دور بريزم منم همه رو جمع كردم. اما با رفتن اون دختره دوباره همه رو سرجاشون گذاشتم. نگين توي اين دو سال با خاطراتت زندگي كردم.
تمام ديوار اتاق رو كاغذهايي چشبونده بود كه متن هايي روش نوشته بود. بزرگترينش كاغذي بود كه بالاي تخت چسبونده بود:
در ديده به جاي خواب اب است مرا
زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بي خبران چه جاي خواب است مرا
نگين عزيزم يه بار به خوابم بيا هرچند خوابي ندارم
اشك توي چشمام حلقه بسته بود. يعني پرهام دلتنگم بود؟ كسي كه حتي يه بار دوستت دارم رو از دهنش نشنيدم.
- اينها همه حرف هاي وجدانمه. حرف هايي كه وجدانم بهم ميزد. نوشتمشون و زدم روي ديوار تا هميشه به يادم باشه.
برگشتم تا از اتاق برم بيرون كه عكس بزرگ روي ديوار منو متوجه خودش كرد. يكي از عكس هايي كه اون روز توي آتليه گرفته بوديم رو با سايز بزرگ چسبونده بود به ديوار اتاق. عكسي كه پرهام از پشت بغلم كرده بود و من دستم رو به عقب برده بودم و روي لبش گذاشته بودم و داشتم ميخنديدم. جلوتر رفتم پايينش مطلبي نوشته بود:
وقتي از كسي كه دوستش داري خبري نيست، بدون حالش خوبه و همه چيز روبه راهه كه از يادش رفتي
ديگه چشمام طاقت پنهون كاري نداشت. اشكام بي محابا از چشمام سرازير شدن برگشتم به طرف پرهام اون هم داشت گريه ميكرد. دوست داشتم بهش بگم منم به يادش بودم. دوست داشتم بگم توي اين مدت اصلا حالم خوب نبود و همه اش به فكرش بودم ولي باز اين غرور بي معني جلوم رو گرفته بود و نميذاشت حرفم رو بزنم. راستش ميترسيدم دوباره گرفتارش بشم. گرفتار كسي كه تازه از اسارتش آزاد شدم ولي من اين زندانبان رو دوست داشتم. با همه ي بديهايي كه در حقم كرده بود. به همه بلاهايي كه روي احساسم آورده بود.
رفتم توي هال پرهام هم دنبالم اومد با چشماش دنبال جوابي ازم بود. ميترسيدم چشماي نافذش راز درونم رو بخونه. براي همين سرم رو پايين انداختم و به طرف در ورودي رفتم. ديگه نميتونستم فضاي سنگين اونجا رو تحمل كنم. ميخواستم برم خونه ميخواستم به نازبوي زنگ بزنم و بگم چي شده...
- نگين... واستا...
ايستادم اما برنگشتم. ميترسيدم دوباره دلم بلرزه. ميترسيدم زبونم دهن لقي كنه و بگه كه دوستش دارم. بگه كه نوزم شب ها خوابش رو ميبينم. بگه كه توي شركت برام خواستگار پيدا شده بود ولي به خاطر تو همشونو رد كردم. ميترسيدم بگه كه...
- نگين با من ميموني؟ ميموني تا دوباره زندگي كنيم؟ ميموني تا زندگيمو به پات بريزم؟
پاهام راه نميرفت انگار اون هام به طرفداري از پرهام در اومده بودن. چرا اينطوري ميكردم؟ پرهام چيزي رو ازم ميخواست كه مدتها منتظرش بودم. كه يكسال براي به دست آوردنش توي اين خونه، خون دل خوردم. يكسال با مادرش جنگيدم. ولي چرا نميتونستم جوابش رو بدم؟ چرا اين دست اون دست ميكردم؟ چرا دلم داشت از جاش درميومد؟ چرااينقدر بي تابي ميكرد؟ انگار دلم قسمت گم شده اش رو پيدا كرده بود.
- ميخوام فكر كنم پرهام نميخوام زود تصميم بگيرم.
پرهام خودش رو بهم رسوند و جلوي در قرار گرفت:
- نميذارم بري... ميدونم بري ديگه برنميگردي. همين جا فكر هاتو بكن. حتي اگه شده يك سال طول بكشه بايد توي خونه ام باشي. قول ميدم بهت نگاه بد نكنم. نميذارم گناه كني؟ اصلا برو توي اتاقت در رو قفل كن ولي بمون... بمون تا با بودنت آروم بشم بمون تا صداي گريه هام رو بشنوي. كه چطور توي تاريكي شب تا صبح براي نبودنت گريه ميكنم.
- ايني كه گفتي همه اش تدارك براي گرفتن جواب مثبته. ولي شايد نظرم منفي باشه.
- نميخوام جوابم رو تلفني بهم بدي حتي اگه منفي باشه.
دوباره چشماش خيس شد. چقدر زود چشماش ابري ميشد
- نگين بمون تا اگه جوابت منفي بود يكي باشه جنازمو ببره بيرون.
نتونست بغضش رو نگه داره هق هق صداش ديوونه ام ميكرد همونجا نشستم و زدم زير گريه:
- پرهام منم دوستت دارم ولي ديگه نميتونم تا حالا به نبودنت عادت كردم. نميخوام مال من بشي و دوباره كسي تو رو ازم بگيره كه اون موقع تحمل نبودنت برام سخت تره. پرهام اگه جوابت رو نميدم براي اينه كه نميخوام دوباره از دستت بدم. نميخوام دوباره...
- كي منو ازت ميگيره؟ ما مال هم ميشيم. ميريم يه جايي كه هيچكس نباشه.
- مادرت...
- مادرم؟ مادرم تركم كرده. وقتي فهميد عاشقت شدم وقتي فهميد عكست رو توي اتاقم چسبوندم وقتي فهميد به خاطرت پوست و استخون شدم. نگين بگو باهام ميموني؟ ببين ديگه كسي نيست كه مارو از هم بگيره فقط منو توايم.
دماغم رو بالا كشيدم.
- يادته اون روز كه از آتليه اومديم؟
- مگه ميشه از يادم بره؟ اون روز از بهترين روزهاي زندگيم بود.
- اون روز منم بهت گفتم كسي دورمون نيست كه منو از تو بگيره ولي... ولي تو چشمات خيس شد. يادته؟
پرهام كنارم آروم نشست و دستش رو به رون پاش زد:
- اره يادمه اونروز گريه ام گرفت چون ميدونستم كسي تورو ازم نميگيره. ميدونستم كسي كه تورو ازم ميگيره خودمم. خودمم كه با اون غرور بي معنيم غروري كه اجازه نميداد بگم اون شب هاي آخر به خاطر تو خواب به چشمم نميومد. اون شب تا خود صبح كنارت نشستم و يه دل سير نگاهت كردم. نگين توي شركت هيچ مشكلي پيش نيومده بود مشكل از خودم بود. نميتونستم با خودم كنار بيام كه از دستت بدم. اون شب هاي آخر تا صبح مينشستم با خودم حرف زدن و چند بار اومدم تا پشت در اتاقت تا بهت بگم نرو، بمون پيشم ولي باز نتونستم. نتونستم كه گذاشتم بري
ادامه دارد....
"فرياد"
"فرياد"
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: موضوع:
نظرات (0)